اندر احوالات یک حس ناب: پدر شدن...
این روزها و در دایره بزرگ آدم هایی که در کنارشان، روزگارم را سپری می کنم، موجودی 61 سانتی متری، ترمز غریبی کشیده است در شتاب روزمره گی های معمولی زندگی ام. از زمانی که فکر دعوت کردنش به این کره خاکی، افتاد توی سرمان، تنها و تنها تصوری که از موضوعات مرتبط با او داشتم، وظیفه سنگین «تربیت» و آماده کردن این میهمان تازه برای دست و پنجه نرم کردن با اجتماع خشمگین پیرامونش بود و ایضا چند موضوع سخت و پیچیده دیگر که وقتی در موردشان با همسرم نیز گفتگو می کردم، سعی می کرد خیلی با دقت به صحبت هایم گوش کند!!
از آن موقع تا امروز، چند صباحی گذشته است که دقیقا در نزدیک به چهار ماه از آن، موضوع اصلی تصورات مذکور، بطور کامل بنیان پیش بینی های نخبه گرایانه قبلی ام را به باد داده است و پیچیده ترین تصوری که امروز از موضوعات مورد نیاز او دارم، میزان کش آمدن لپ هایش جهت انجام پروسه یک ماچ طولانی است!
این روزها کودکم با تمام لحظات خارق العاده ای که با خود به زندگی مان سوغات آورده است، حوصله و وقت فسفر سوزاندن اضافی روی موضوعات پیچیده نوع بشر(!؟) را از من گرفته است، طوری که ترجیح می دهم در خلسه ی گونه جدیدی از ارتباطات کلامی و غیر کلامی که با او آغاز کرده ام، هر چه بیشتر فرو بروم و از ثانیه ای لذت بیشتر، غافل نمانم.
دغدغه امروز من، دستان کوچکش هستند که با آنها، انگشتم را چنان محکم نگاه می دارد و زل می زند به چشم هایم که نکند از کنارش بروم؛ آن هم موقعی که در جایگاهی اختصاصی (موهبتی به اسم نی نی لای لای!) و در اکازیون ترین جای خانه، روبروی تلویزیون بزرگمان قرارش داده ایم، اما باز هم ترجیح می دهد به جای خیره شدن به ژانگولرهای رنگارنگ تام و جری، منتظر ادایی عجیب و غریب از سوی من یا قربان صدقه رفتن های مادرش باقی بماند... یا آن مواقعی که بازی قایم باشک شروع می شود؛ مخفی در گوشه ای از خانه، شروع می کنم به حرف زدن با او. دنبالم می گردد و گردن و سرش را با زحمت، به اینطرف و آنطرف می چرخاند تا نشانه ای از صاحب صدا پیدا کند... و چقدر برایش لذت بخش است، لحظه ای که بالاخره مرا در گوشه ای از قاب تصویر چشمانش کشف می کند و آنقدر خیره باقی می ماند تا از رو بروم و خودم را بالای سرش برسانم تا باز با هم به گفتگویی رو در رو و مردانه بپردازیم!
در این موج نوی ارتباطی که میان من و او آغاز گشته است، حرف زدن، اول راه است اما کافی نیست! عاشق لحظاتی است که کنارش دراز می کشم و شروع می کنیم به کشتی گرفتن. اندکی نامردی است چرا که هنوز نه قادر است دست هایش را در اختیار کامل بگیرد و نه... تنها کاری که می کند رساندن دهانش به صورتم و گاز زدن آن با دندان هایی است که هنوز هیچ کدامشان در نیامده اند و البته لگد زدن بی هدف به هیکل غول پیکر موجودی که خودش را خراب کرده است روی سر او!
چه می شود کرد، قرار نیست همیشه قضایا آنطور که پیچیده و سخت جلوه می کنند، برایمان بوقوع بپیوندند. در این قضیه متاخر سه نفره شدن خانواده این حقیر و البته قبل از حادث شدن موضوع، نظریات و پیش فرض های تئوریک و دغدغه های مسوولانه ی متعددی به مخیله بنده نیز ورود پیدا کرد اما خوشبختانه بر خلاف بسیاری از رفقا که متاسفانه در ترس، دور اندیشی، آسایش طلبی یا هر حس ظاهرا منطقی و معقول دیگری متوقف مانده اند و قید این دعوت مبارک عضوی جدید به جمع ما زمینی ها را زده اند، اکنون به داستانی شیرین با معادلاتی که هنوز هم بالطبع پیچیده و دشوار هستند اما در فوران انرژی این کودک 61 سانتی متری، بیش از همیشه حل پذیر به نظر می رسند، مبدل گشته اند.

لینک ثابت
