رؤیا !
نمیدانم شما چقدر پدر و مادرتان را دوست دارید و این دوست داشتن چند بار در عمرتان باعث شده تا مثلاً نیمههای شب که هر دویشان خسته از یک روز کاری سخت به خواب فرو رفتهاند، بالای سرشان بروید و برعکس تمام فیلمهای طول تاریخ ، شما پیشانی آن دو را ببوسید و از انعکاس نور مهتاب که از میان پنجره، روی چین و چروک صورتشان افتاده لذت ببرید و از اعماق واقعی قلبتان، سلامتیشان را آرزو کنید. اینها را نمیدانم اما به گمانم حتماً تاکنون برایتان پیش آمده که یک شب رمضان، در میانههای خوابخوشتان، در پس زمینه تصاویر، نجوایی از ترکیب دو صدا که آیههای قرآن را «با هم» تلاوت میکنند و هرچند دقیقه یکبار صدای ورق زدن کتاب مقدس روبرویشان با تازه شدن نفسهایشان همزمان میشود، گوشتان را نوازش بدهد و وقتی آرام آرام در ساعاتی مانده به «سحر»، پلکهایتان را با هم غریبه کردید، پدر و مادری را ببینید که کنار هم نشستهاند و هر دو با آن عینکهای روی چشمشان، با آن کاغذ آشنای سفید که در دست گرفتهاند و به كمكش آیهها را پی میگیرند، خواستنیتر از همیشه برایتان جلوه کنند، طوری که خودتان را یواشکی کنار چادر رنگی مادر برسانید و سر را روی زانویش گذاشتن و محو شدن در هاله سفید اطراف او همان و با نوای ترکیبی تلاوت قرآن که صلابت صدای پدر و آرامش نجوای مادر آن را به یک قطعه موسیقی ناب بدل کرده، همراه و همنوا شدن همان . . .
و باز پلکهای گرم که با هم آشنا میشوند و آغاز تصاویری مبهم از گلهای سرخی که جفت جفت در دشتی سبز، رو به خورشید ایستادهاند . . .
در جستجوی او که «اول» بود؛ مرغ یا تخم مرغ؟!
امروز به چشم خودم، سوخته شدن فسفرهای مغز محترمم را دیدم. در «کارگروه» ویژه ای که به بازار محصولات فرهنگی و ضرورت شناخت سلیقه حقیقی مخاطبان اختصاص داشت، آنقدر به چالش ناجوری خوردم که هر چه فکر کردم، نتوانستم برای فرار از بحرانی که اعداد و ارقام بازار فرهنگی مشهد آنرا جار می زنند، راه حل خاصی ارائه بدهم. آقای محترمی که ظاهرا استاد دانشگاه بود، علت اصلی را در این بحران، عدم وجود محصولات و تولیدات استاندارد در بازار کشور م
ی دانست که باید فکری به حال آن کرد. خواستم بیایم و از نبود پژوهش های میدانی در فرایند تولید این قبیل محصولات گله کنم، از اینکه تولیدکنندگان عمده ایران (همان دولتی های عزیز) از سوبسیدهای ناعادلانه بدجوری چاق شده اند و دیگر، غصه فردای آنچه به بازار می فرستند را نمی خورند که یادم آمد خودم هم دستی بر این آتش دارم و نانی که به خانه می برم، حاصل تولید همین نفروش های فرهنگی است... از خودم دلخور شدم و خواستم بلند بلند شروع به خودزنی کنم که یکی پرید وسط و از سلیقه تغییر یافته خوانندگان گفت. از اینکه دیگر رسمی گویی، خواهان ندارد و مردم آن چیزی را می خوانند که حجمی بر افکار آشفته شان اضافه نکند. آمدم از پیچیدگی زندگی امروز و نقش اقتصاد در فرهنگ ناله کنم، که رفیق شیک پوش بغلی ام با آن بوی عطر محشر کت ایتالیایی اش، حکایت موتور محرکه های اصلی اقتصاد ایران را کشید وسط؛ کارگرانی که اگر دل به کار بدهند، چرخ های این ماشین غول پیکر می چرخد و اگر نخواهند که دیگر سرمایه های میلیاردی هم به ریالی نمی ارزند. مزمزه کردم که درباره آرامش روانی کارگر و کارمند و بازاری و نقش آن در بهبود همه ابعاد ارتباطی در جامعه مان، چند جمله ای سخن پراکنی کنم اما خانم محترمی زودتر دستش را بالا برد و با حرارت ویژه ای از زنان و کودکانی گفت که ساعات در خانه بودن کارگران را به خود اختصاص می دهند. آنهایی که اگر در حفظ و استمرار آرامش در محیط خانه، با هم همکاری کنند، بزرگترین کمک را به طول عمر مفید همسران و پدران شاغل شان خواهند کرد. رمق مغزم گرفته شده بود. اما هنوز هم می توانستم درباره فقر خانواده های ایرانی در عرصه مهارتهای زندگی و دریافت اطلاعات جدید درباره موضوعاتی مثل خانواده درمانی که خیلی دوستش دارم، صحبت کنم... که دبیر جلسه، پایان زمان کارگروه را اعلام کرد اما دلش نیامد که نظر شخصی اش را نگوید و آن اینکه بهترین آموزش هایی که می شود به خانواده ها منتقل کرد، از مجرای تولیدات جذاب و پرمحتوایی صورت می گیرد که برای ذائقه عمومی نیز غریبه نباشند!!
پی نوشت: اگر سرتان با خواندن این یادداشت کوتاه، درد گرفت، باور کنید من بی گناهم! فرض کنید خود شما مشغول تجربه کردن چنین دایره تکرار شونده ای هستید، آن هم دور میز بزرگی که انسان های فرهیخته اطرافش، برای فرار از یکنواختی و گرفتگی عضلات گردن، مدام کله شان را می چرخانند و همدیگر را نگاه می کنند. به نظر شما حاصل یک چنین جلسه رسمی و «پرمحتوایی» که آدمها حتی نمی توانند دستشان را توی دماغ شان کنند، نباید کمی گیج کننده باشد؟!
سيب جادويي
تجربه نشان داده كه اگر يكي از روزهاي وسط هفته، مثلاً دوشنبه يا سهشنبه، سئانس اول صبح به يكي از سينماهاي شهر مراجعه كنيد، اين موقعيت را خواهيد داشت تا بصورت خصوصي، به تماشاي فيلم بنشينيد وديگر مجبور نخواهيد بود، در كنار موسيقي زيباي آن، «خرت خرت» چيپس و پفك، «تق تق» تخمه و آجيل و «وينگ وينگ» يك عدد نوزاد سه يا چهار ماهه را هم گوش كنيد و در ضمن، ديگر با آن زوج تازه عقدي كه مثل دو مرغ عشق در صندلي پشتتان جا گرفتهاند و بجاي تماشاي فيلم، در مورد متراژ كاخ و باغ شانديز و مدل اتومبيل گرانقيمتي كه آقاي داماد قرار است وقتي سر زندگيشان رفتند براي عروس خانم بخرد، روبرو نخواهيد شد تا آمپر اعصابتان بالا بزند و پس از پرسيدن شغل آقا پسر كه در اين تاريكي سينما هم قيافه شان هوار ميكشد، معلم حقالتدريس يك مدرسه ابتدايي در جنوب شهر هستند، دست به افشاگري بزنيد و با مقايسه حقوق داما
د با قيمتهاي بازار به آندو خاطرنشان كنيد كه با اين پول، يك دوچرخه هم نميشود خريد، چه رسد به كاخ و باغ و عروس خانم هم با كيف سفيدش توي كلهتان بكوبد و آرزو كند سياه بخت شويد و هر دو بلند شوند و از سالن خارج شوند و شما هم لبخند مرموزي بزنيد و سرجايتان بنشينيد و با حذف يكي از حواشي، صداي فيلم را بهتر گوش كنيد...
در سئانسهاي خلوتي كه گفتم، فقط خودتان هستيد و فيلم و ميتوانيد با آسودگي خيال از آن نهايت لذت را ببريد، مگر آنكه دو دانشجوي ديگر هم از نظريه محرمانهاي كه گفتم خبر داشته و آن ساعت به سينما آمده باشند. تا اينجاي كار، هيچ اشكالي وجود ندارد. جز آن جايي كه تصوير «سيب قرمز كذايي» روي پرده ميافتد و يكي از دانشجوها به بغلياش در مورد رنگ قرمز آن چيزي ميگويد ودر جواب، بغلي هم از نماد بودن سيب در آثار فيلمساز صحبت ميكند و تا آخر فيلم، به جاي تماشاي آن، اين سعادت را خواهيد داشت تا درباره نقشي كه آن سيب در محتواي اثر ايفا كرد، تاريخچة حضور سيب در سينما، تأثير رنگ قرمز در چشم تماشاگران، نظر فلان منتقد در مورد حضور سيب در آثار استاد و.. اطلاعات تكان دهندهاي كسب كنيد، طوريكه دهانتان كف كند و تازه متوجه شويد كه چقدر «آي. كيو» يا همان ضريب هوشيتان ضايع است كه اين همه مطلب را در مورد آن سيبي كه تصويرش در حدود 4 ثانيه روي پرده افتاد و تا آخر فيلم، ديگر نتوانستيد آنرا ببينيد، نميدانستهايد...
خيلي وقتها، به فيلمسازها، نويسندهها، نقاشها و هنرمندهاي معروف حسوديم ميشود چرا كه آنها يك كاري ميكنند كه براي خودشان يك معنايي بهر حال دارد، شايد هم ندارد، در عوض، مخاطبان آثارشان ميكوشند تا هزار و هشتصد جور نقد و تفسير و نمادشناسي از آن آثار بيرون بكشند، طوريكه خود خالق اثر هم از اينكه كارش آنقدر پيچيده بوده و حاوي آن مضامين گهربار و غيره بوده تعجب كند!
نويسندهاي تعريف ميكرد كه در جشنواره «كن» سال 1976، فيلم «راننده تاكسي» سرو صداي زيادي به پا كرده بود و در پايان جشنواره، جايزه اصلي آنرا هم برد. در جلسه نقد فيلم، يك خبرنگار فرانسوي به صحنهاي كه رابرت دنيرو به جودي فاستر ميگفت: «بيا از شهر برويم و مدتي را درمحيط آرام ييلاق سپري كنيم» اشاره ميكند و از مارتين اسكورسيزي، كارگردان فيلم ميپرسد: «آقاي اسكورسيزي، آيا ميتوانيم اين صحنه را به پشت كردن اين شخصيت به سرمايهداري ورشكسته صنعتي غرب تشبيه كنيم و بگوييم الگوي سوسياليستي براي زندگي در آينده مناسبتر است؟» اسكورسيزي بسيار متفكرانه براي مدت طولاني به خبرنگار فرانسوي خيره ميماند و سرانجام ميگويد: «خير، تراويس فقط ميخواهد مدتي را در ييلاق سپري كند!»
اي جوجه خروس، ادعاهايت كو؟!
امروز صبح نزديك بود خودم را به كشتن بدهم. مي دانيد چرا؟ بخاطر 150 تومان ناقابل! آن هم در چالشي كه ديگر بايد به آن عادت كرده باشم؛ چالشي به اسم كرايه تاكسي هاي خطي!
خلاصه داستان اين است كه راننده محترم در پايان مسيري كه بايد مثل هر روز و مثل تقريبا «همه» همكارانش و بر اساس سليقه خودآگاه و جمعي اين «همه»، از من 300 تومان طلب كند، چيزي در حدود 450 تومان، از آن تنها اسكناس سبز و نازنين به جاي مانده در جيب اين مرد ايستاده در انتهاي يك ماه سرد، به عنوان كرايه كسر كرد. در واكنش به چنين رويدادي، شما اگر به جاي من و در آن آهن پاره فرسوده به انتظار تعويض، نشسته بوديد چه مي كرديد؟ من آن كردم! ام
ا با يك تفاوت و آن غفلت از اندازه حقيقي آن پيكر نتراشيده اي بود كه در تمام مدت آن سفر درون شهري انباشته از موسيقي هاي «مردمي» و تجسم دستمال تكان دادن هاي حضرات مستطاب «آقاسي» و «قادري» و مرور چندين باره گمانه زني هاي ايشان پيرامون عواقب احتمالي «اگه يادش بره كه وعده با من داره...!»، آنرا از پشت، به مردكي گوژپشت انگاريده بودم و بدتر آنكه، در عين اطلاع از آخرين وضعيت جسماني خودي كه بامداد در آيينه ديده بودم، از سر غفلت، برايش دم از «حقوق شهروندي» و «يك لقمه نان حلال» و «پول زور» هم برآوردم...
شما كه غريبه نيستيد، اين واكنش متعارف كارمندي، با پياده شدن مخاطب گفتار مدني اين حقير از آن تابوت متحرك و با محو تدريجي خط سايه نازك بدنم در حجم سياه و قابل تحسين «آقاي راننده» و بويژه لمس انگشتان گوشتي اش كه پوست سرد صورتم را نوازشي اندك كردند، خيلي زود برايم به تجربه اي ديگر مبدل گشت. تجربه اي كه در آن، ماهيت «جوجه» وجود انسان هايي چون من، نقش اصلي را در ديپلماسي برخورد با طيف گسترده لمپن هاي مسلط بر زندگي در كوچه ها و محله ها و خودروها و تاريكي ها و خلوتي هاي «شهر بهشت» بازي مي كند...
امروز صبح، براي هزارمين بار به حربه سكوت پناه آوردم، كه اگر اين نمي كردم شايد ديگر افتخار به واژه درآوردن اين تجربه تكرار شده براي شما خوانندگان محترم، حداقل تا بهبودي كامل دستي كه احتمالا از آرنج مي شكست و چشمي كه كبود مي شد و گردني كه درد، امانش را مي بريد، نصيبم نمي شد! چه مي شود كرد... امروز صبح، دوباره مثل آن نوجواني هاي دور كه محو پوستر قدي «آرنولد» در گذر از كنار پنجره باشگاه بدنسازي محله مان بودم و خودم را در قالب او تصور مي كردم و تا پايان مسير مانده تا مدرسه، نفسم را در سينه نگاه مي داشتم كه اندكي به اين آرزو شبيه تر به نظر برسم، وقتي پشت به راننده احمق عوضي نامرد ازگل كروكوديل (...) كردم و اندكي از او فاصله گرفتم، دوباره رو به آقايان و خانم هاي محترمي كه در مقابل مجموع اين رويدادها، تنها به ايستادن و لذت بردن از يك تنش واقعي ديگر بسنده كرده بودند، اخم كردم، سرشانه هايم را دادم بالا و تا رسيدن به اداره، در پناه ذهن انباشته از ايماژهاي مقتدرانه، زير مشت و لگدهايم آنچنان بلايي سر آن «راننده فنچ» آوردم كه ديگر حتي مادرش هم او را نخواهد شناخت!
براي محمدرضا گلزار كه يگانه عشق زندگي ام است!
هر كسي در اين دنياي فاني، در جستجوي يافتن قهرماني است كه او را از شر زندگي نه چندان دلخواهش نجات دهد. پسركان شيك پوش آن سوي اقيانوس، شب ها خواب بتمن و سوپرمن و اسپايدرمن و فرشتگان آنجل مي بينند، چشم بادامي هاي مهربان خاور دور، تصوير بروسلي و جكي چان و جت لي و اين سالهاي اخير، بانو يانگوم زيبارو را در قاب آرزوهايشان مرور مي كنند و ما ايراني هاي گرفتار در ميان سنت و مدرنيته، گاه كه در شب نشيني هاي بزرگان فاميل به تنگ مي آييم، سنگ آرش و اسفنديار به سينه مي زنيم و سر در مقابل درفش كاوياني خم مي كنيم اما به وقت همراه شدن با نسل سومي ها و گوش جان سپردن به آواي mp3 playerهايشان، آرزو مي كنيم كه ما نيز در كنار هديه خانم و آقاي گلزار و رادان خوش چهره، عكسي به يادگار بيندازيم. گريزي از اين اقتداي خوش باورانه به «ستارگان» نيست و همه ما، هر يك به فراخور حال و احوالمان، شبي ميزبان رؤياي اين سلاطين دلربا بوده ايم (چه شمايي كه حتي در عالم خواب نيز به گرد درخت افسونگر حضرت مستطاب تاركوفسكي در «ايثار»ش مي گشتيد و پرسش هاي مردافكن فلسفي تان را از آن پدر بزرگ همه چيزدان مي پرسيده ايد و چه اين نگارنده هميشه كودك مانده سبك وزن كه به وقت نونهالي، در جستجوي يافتن برق چشمان آقاي آرنولد عضلاني در آئينه خانه، شب را به سحر وصله كرده است!) 
اينها را براي طرفداران بي شمار هفت شنبه و فرزاد حسني در عالم وبلاگ نويسي مي گويم (نگار و ريحانه و فاطمه و مجيد و هزاران نفر ديگر) يا رزا متولد ۱۳۶۳ دانشجوی سال آخر مترجمی زبان انگلیسی، ساکن تهران كه وبلاگي براي پوريا پورسرخ درست كرده است، يا بهاره صدیق زاده و حدیث بشارتی كه اسم وبلاگشان را گذاشته اند «عاشقان و حامیان همیشگی محمدرضا گلزار»، يا براي مونا و مهسا و سودابه و بويژه لادن كه خيلي قشنگ از ستاره اش تعريف مي كند: «راستی میدونین معنی اسم زیبای آقای کمیلی چیه؟این اسم خیلی معنی داره و البته معنی های خیلی زیبا و بی نظیر... حامد به معنی: ستاينده، ستايشگر و درود فرستنده است... راستی من به نیت آقای کمیلی واسشون یه فال حافظ گرفتم... مدامم مست میدارد نسيم جعد گيسويت/خرابم میکند هر دم فريب چشم جادويت» يا حتي مجيد باغيرت كه بدجوري جواب بدخواهان يك مجري تلويزيون را در وبلاگي كه به اسم او درست كرده است مي دهد: «در جواب خانمهای محترمی که خودشون رو با نام ندا و زهرا و شیوا معرفی میکنند باید بگم که بچه شماهایید كه واسه خودتون رویابافی می کنید و میخواین که یه جوری خودتون رو مطرح کنید و بگید که با خانواده سلوکی و لهراسبی در ارتباطین. من ۲۲ سالمه این جور آدمها رو دیگه خوب میشناسم. در ضمن من و بقیه دوستان من توی این وب نیازی به اطلاعات شما درباره آقای سلوکی و همسر محترمشون نداريم». و بالاخره سید محمد کزازی عزيز كه از كرمانشاه وبلاگ هواداران باران كوثري را اداره مي كند و اين وبگردي اتفاقي، با گذرم از كنار فضاي ساخته ذهن و دست او در اين بحر طويل آغاز شد...
همه اينها و ما و شما، مقهور قدرت ستارگانيم و زندگي مان در چنگال روايات دراماتيكي به بند كشيده شده كه اينان تصويرگران آنند. روزهايمان با نحوه لباس پوشيدن و حرف زدن و آرايش موهايشان رنگ مي گيرد و يادداشت هاي عاشقانه مان، قهرماني جز اينها كه خوش تيپ تر از پسرك مكانيكي كوچه مان هستند، به روي خود راه نداده اند! البته ما مردمان ساده دل، هميشه هم دريافت كنندگان خوب و سر به زيري براي پيام هاي ستارگان نبوده ايم. مصداق اين مدعا «حسن گلاب» حاتمي كياست كه يك تنه، آمار اهداي عضو ايران را به كمتر از نصف كاهش داد، يا «مهشيد» و «ماهرخ» ساعت شني كه به كابوس دختران پا به ماه مبدل گشته اند يا حتي «شور عشق» پر فروش كه فرهنگ فرار از خانه را براي دختركان دبيرستاني مان نهادينه كرد...
بگذاريد براي يك بار هم كه شده، با خودمان صادق باشيم؛ من و تو، هميشه مردمك چشمانمان را به «زيبايي» و «عضله» مخلوقاتي از جنس نور و تصوير فروخته ايم و اين بازار مكاره، با هوش تر از آنست كه بگذارد با كهنه شدن عروسك هايش، پي به اين فريب دل انگيز ببريم؛ پس هر روز مجوز ورود ستاره اي نوظهور به اين ميدان صادر مي شود تا نهاد نوجو و اميدوارمان، دوباره دل خوش كند به قهرماني ديگر كه شايد نجاتش دهد از واقعيت تلخ زندگي روزمره...
راه چاره چيست؟ يكي مي گويد سينما نرويم و تلويزيون خانه را بشكنيم و روزنامه نخريم و موبايل را در جيب كت درون كمد، بايگاني كنيم و سيم متصل به اينترنت رايانه را قيچي... تا شايد، دور از ستارگان و دنياي رنگارنگ شان، همچون رابينسون كروزوئه مرحوم، چندي به درون خود سفر كنيم... و من مي گويم «نه». همه اينها باشند و براي خودشان بر طبل مشتري مداري بكوبند و ما... همه مان، جمع شويم دور هم، يك شاخه گل سرخ بخريم و برويم در خانه پيرمرد صد ساله محل. او كه سالهاست ديگر براي پا در مياني و استخاره و گفتن اذان در گوش نوزاد و فال حافظ گرفتن به پيشش نرفته ايم. براي او كه هنوز زنده است و از جنس خودمان، قصه غصه هايمان را بگوييم و بشنويم از زبانش، راه و چاه را... تا مگر به افسون حرف راست و دل سوخته اش، بيفتيم از صرافت اين همه عشق ورزيدن و كپي برداشتن از آئين پوشالي زندگي آدمكان دراماتيزه شده و باور كنيم كه اين چرخ حيات، با تمام واقعيات سپيد و سياهش، جز برگي از يك فيلمنامه كه ما خود، نويسندگان و ستارگان نقش اول آنيم، نيست.
تو فكر يك سقفم
يادداشت زير را در يكي از روزهاي زمستاني سال 80 نوشته ام.
دیروز كه برف آمد، دلم هوس مرور دوباره اش را كرد.
خود متن كه بازگوي حسي شخصي است،
اما شايد به بركت شعر پاياني اش، آن نيز بر دل شما نشست و...
برف هنوز بند نيامده. اينطور كه معلوم است حالا حالاها هم قصد ندارد بند بيايد، چرا كه دانههايش ريز شدهاند و دانه ريز برف، يعني چند ساعت ديگر عشق و حال. با چي؟ خوب معلوم است، با صداي خشخش كشيده شدن پارو روی موزائيكهاي يخزده حياط، به باز شدن آن مسير باريك قشنگ كه از جلوي در ورودي ساختمان شروع میشود، از كنار باغچه میگذرد و به دستشويي ختم میشود! حالكردن با زمين روشنتر از آينه و يخهاي صيقل داده شدة آن راه باريك، به خصوص آن موقعي كه طبيعت آنقدر رويت فشار آورده كه براي رسيدن به انتهاي آن راه باريك، سر از پا نمیشناسي، پس گامهايت را دو تا يكي میكني، بي آنكه بداني امروز، ساعت 30/12 ظهر، زمین زير پايت، پوشيده از برف و يخ است و ديگر هيچ نمیفهمي، جز خاطرهاي مبهم از لنگهاي درازي كه رو به آسمان بلند میشوند و آسماني كه از حالت عمودي به حالت افقي در میآيد …
درست است، من در بعضي مواقع، آدم بي خيالي هستم. آنقدر بي خيال كه بوي بي خيالياش، به قول برادر بزرگترم، حال آدم را بهم میزند!!
اما بيخيال! دراز كشيدن وسط يك مسير باريك قشنگ، زير برفي كه دانههاي ريزش، آرام آرام روي صورتت مینشينند و میتواني بدون اينكه توجه «آن دو» را به خود جلب كني، عشق بازيشان را ديد بزني، به هر چيزي میارزد. حتي به فرياد «وحدت» مادر كه آرام آرام فيد میشود و گامهاي هراسانش كه بسويم میدوند و هر گامشان، تا گام بعد، يك ساعت طول میكشد، چرا كه در اين لحظات، همه چيز «حركت آهسته» شدهاست. صداها رو به محوي گذاشتهاند. خورشيد هم خشكش زده، هيچ كس تكان نمیخورد. مگر «آن دو» كه در ميانه اين دنياي پر از لحظات خيال و فكر، بي خيال از عالم و آدم، روي پلههاي نردبان لم دادهاند. مدام سرشان را دور گردن هم میاندازند و بيرون میآورند. لحظهاي به چشمهاي گرد و كوچك هم خيره میشوند، خيره خيره. از آنهايي كه دل يخ را هم آب میكند. بعد يكيشان خجالت میكشد و سرش را توي تنپوش خاكستري و سفيد قشنگش فرو میكند. لحظهاي میگذرد و تاب نمیآورد و شرمنده، سرش را بيرون میآورد و يواش يواش، زير گلوي آن ديگري آرام میگيرد، آنقدر نرم و رؤيايي كه دلت «هيري ويري» میشود. دست از چشم چراني بر میداري و پلكهايت را با هم آشنا میكني.
سوز سرما و برف، توي گوشهايت میپيچد و در اين ايستايي زمان، بي خيال از تيك تاك هراسناك ساعت تنهاييهايت، زير لب شروع میكني به زمزمه …
تو فكر يك سقفم
يك سقف بي روزن، يك سقف پابرجا
محكمتر از آهن
تو فكر يك سقفم، يك سقف رؤيايي
سقفي براي ما، حتي مقوايي
تو فكر يك سقفم، يك سقف بي روزن
سقفي براي عشق …
واسه لمس تپش دلواپسي
براي شرم لطيف آينهها
واسه پيچيدن بوي اطلسي
زير اين سقف، خوبه عطر خودفراموشي بپاشيم
آخر قصه بخوابیم
اول ترانه پاشيم
سقفمون افسوس و افسوس، تن ابر آسمونه
يه افق، يه بينهايت
كمترين فاصله مونه
تو فكر يك سقفم ..
همین امروز، همین حالا
از سفر شمالی که تابستان با خانواده رفتم تا امروز، دیگر عکسی یا فیلمی از خودم ندارم. این چند ماه آنقدر سرم گرم به کار بوده که دیگر حتی از ثبت صورتم روی کاغذ عکاسی هم یادم رفته است. امروز که باز در این ساعت از شب، یاد چهره ام افتاده ام، از این صد و بیست روز گذشته هیچ نقشی در آلبوم های خانه پیدا نمی کنم که بتوانم در چشمان آدم مشترک همه آنها، خودم را مرور کنم. آئینه اتاق شکایت می کند که پس در این میان، من چکاره ام... اما او که با مهربانی، هر روز مرا آنگونه نشانم می دهد که دوست دارم آنگونه باشم، نمی داند که چقدر فراموشکار است و اندکی هم دروغگو...
...
...
...
اینها را بخوانید؛ نمونه ای از غر زدن های مکتوبی هستند که عادت دارم در کاغذهای چرک نویس محل کارم یادداشت کنم تا مگر از راه تبدیل به واژه، مرگشان بگیرد و از درون ذهن شلوغم تخلیه شوند:
... كار مجله گره خورده و سركار خانم مدير محترمي كه این دو روز، براي يك مصاحبه ساده، بچه هاي تحريريه را سر كار گذاشته تا آمار ساده و تکراری اش را براي هزارمين بار، رسانه ای کند، ديگر حوصله ام را سر برده...
... جلسه مشترک با مديران روابط عمومي هاي «وزارت نفت» تمام شد. آنقدر جلويم
لارج بازي در آوردند كه حتي خجالت كشيدم تعداد حقيقي صفرهاي بودجه طرح «عظيم» فرهنگي در حال اجرایمان را افشا كنم... پس باز به زبان چربم پناه آوردم و با سيلي، صورت تشکیلاتی را که مثل سایر «اهالی فرهنگ»، به جیب خالی شان عادت کرده ام سرخ نگاه داشتم...
... رفيقي پيغام آورده كه باز در كشتي به گل نشسته «هفته نامه مردم مشهد» موج ديگري به راه افتاده و اسم ها هم آشناست، پس بايد پيراهن هاي پاره را برايشان فرستاد تا بيهوده سراغ آدرس اشتباه را نگيرند... شروع مي كنم به قلمي كردن فرصت ها و تهدیدهای این رسانه سفارشی، قوت ها و ضعف های آن که سهم من و بهروز و سیامک و احسان و... از آنها تنها 2 سال بود و باز جایمان را مثل آنها که جایشان را گرفته بودیم به دیگرانی دادیم که امسال، احتمالا آنرا به دیگران خواهند داد... دردناک است که هرچه در این رسانه، عميق تر مي شوی، بخش مربوط به راهكارهايي كه بايد در انتهاي نکاتت پيشنهاد كنی، لاغرتر از قبل به نظر مي رسد...
... این دیگر چه زمانی بود برای احوالپرسي؟... چايي را كه آورند، قبل از تعارف كردن، باز پاي انتخابات را وسط كشیدند و آنقدر مثل بازجوها خودشان را به این در و آن در زدند که از زیر زبانم، «گرایش سیاسی» ام را بیرون بکشند... اما من؛ گيج تر از هميشه، «سياست» بيچاره را براي هزارمين بار، بي پدر و مادر جلوه دادم تا مگر محترمانه باورشان شود كه چه بي حد و اندازه، از نوع بازي شان بيزارم...
...
...
...
امشب دوباره توانستم بعد از مدتها، آلبوم عكس هايم را ورق بزنم، به خصوص آنها كه ديجيتال اند و مي شود آنقدر بزرگشان كرد كه برق انرژي چشم هايم هم قابل رصد كردن باشند. نمي دانيد با چه حساسيت و امنيتي از اين آلبوم ها مراقبت مي كنم. چرا که آنها حكم نيروگاه ذهنم را دارند و با هر بار مرورشان يادم مي آيد بر شخصیت و آرمان هایم چه ها گذشته... و تمام مزیت شان هم آنست که «گذشته اند»، مثل امروز که البته باز هم فرصتی نصیب نشد تا در عکسی حاضر باشم که نیاز به بایگانی کردن داشته باشد. امروز جز محبت همدم زندگی که تجسم عینی انرژی مثبت است، دیگر رویدادی را تجربه نکردم که این زنجیره تکرار شونده را با تهدید مواجه کند، پس همان بهتر که از تاریخ مصور هم جا بیفتد. نمی دانم چرا کار و شغل و مسوؤلیتی که متقبل انجامش برای این جامعه فراموشکار شده ام، چندان قانعم نمی کند... پس عکس هایی که سالها بعد می توانم از این سالهای عمرم مرورشان کنم و در چشم های تصاویر بگردم دنبال انرژی، کی گرفته می شوند؟!
خدا رحمت کند حسین پناهی را که چقدر در فرم و محتوای وجودش، زندگی را ساده تفسیر کرده بود...
«نیستیم..
به دنیا می آییم،
عکس 1 نفره می گیریم!
بزرگ می شویم،
عکس 2 نفره می گیریم!
پیر می شویم،
عکس 1 نفره می گیریم!
و بعد دوباره باز نیستیم..»
کاوشی در حواشی قضای حاجت مسعود!
شاید شما هم یکی از کسانی باشید که مجله «همشهری جوان» را به شکل هفتگی تهیه می کنید و از نوع نگاه تحریریه آن به زندگی لذت می برید. نگاهی که «حاشیه» های بعضا مهمتر از متن، خوانندگانشان را بدجوری تحریک می کنند. یکی از جذاب ترین بخش های این رسانه، صفحه ای است که در آن به بهترین و بدترین های عرصه هنر در هفته گذشته جایزه داده می شود. لذت مرور سوتی های آدمهای مشهور و بالعکس یادآوری صحنه هایی که ما نیز از مثلا بازی یک هنرپیشه یا ابتکار فلان هنرمند سر ذوق آمده ایم، پدیده ای است که رسانه هایی همچون همشهری جوان، ایران جوان مرحوم، تماشاگران مرحوم، یک هفتم مرحوم و غیره (مرحوم!) از همان قدیم الایام، آنرا به خوبی شناخته اند و برای درمان این حس ابدی خوانندگانشان، همواره به دنبال امتیاز دادن به حاشیه و متن زندگی و آثار سوپر استارهای جامعه بوده اند. شاید اوج این لذت، همان جایزه مشهور«تمشک طلایی» سینمای آمریکا باشد که هر سال به مزخرف ترین فیلمهای هالیوود اعطا می شود و به نوعی تسویه حساب تماشاگران با سینماگرانی هم به شمار می رود که پولشان را به باد داده اند!
جدیدترین یادداشت سیامک شایان که به حواشی کنسرت پر سر و صدای پرویز مشکاتیان در تهران می پردازد، یکی از خواندنی ترین حاشیه نویسی هایی است که تا کنون خوانده ام. شاید لازم نباشد که در مورد آن قضاوت کنیم، چرا که ممکن است ما، هم مشکاتیان را دوست داشته باشیم و هم کیمیایی را... اما چه کسی است که از کنار خواندن چند خط حاشیه جان دار خاله زنکی(!) در مو
رد سوپر استارهای کشورش به آسانی بگذرد و به آن یک تمشک یا هندوانه طلایی ندهد؟! متن کامل این یادداشت کوتاه را می توانید در وبلاگ «دندانپزشک کاذب» بخوانید.
پای ما که به جشنواره ها و دست ما که به چهره های هنری شناخته شده نمی رسد، مجبوریم از ملاقات اتفاقی مسعود کیمیایی در صف توالت تالار وزارت کشور ذوق مرگ شویم. جالب اینکه هنردوستی و هنرمند پروری ایرانی ها، حتی داخل سرویس های بهداشتی هم ادامه داشت و دوستان برای تقدیر و احترام به استاد سنگ تمام گذاشتند. هیچ کدام از انها که داخل صف های طولانی ایستاده بودند و برای رسیدن به شروع برنامه عجله داشتند، حاضر نشدند جای خود را به استاد که از قضا در امر اجابت مزاج عجله هم داشتند، بدهد تا آخر کار یک پدرآمرزیده ای از خیر نوبت خود گذشتند تا مبادا شاهد خلق یک اثر هنری در محل مذبور باشیم! بنده خدا کیمیایی که گویا هیچ کجا از شر چشمان کنجکاو ملت در امان نیست، مثل گنجشک زیر باران مانده خودش را جمع کرده بود تا برق چشمان ملت علاف حاضر را نبیند. اگرچه فیلم برداری از صحنه حاضر توسط دوستان موبایل دار در جریان بود و کلیه تصاویر تا لحظه ورود استاد به داخل دستشویی و بستن در، توسط عزیزان علاقه مند به فیلم و سینما ثبت شد.
اما تصور اینکه هنرمندانی چون کیمیایی هم با وجود جایگاهشان در عرصه هنر نیاز به قضای حاجت در سرویس های بهداشتی عمومی دارند غیر ممکن بود. یعنی در عرصه هنر کم جا و مجال برای ریدن هست که بخواهند دست به دامن توالت عمومی سالن وزارت کشور باشند؟!
در محفل كاپوچينوخوران
شنيدن صداي گيتار ترك در حين صرف يك كاپوچينوي غليظ، در يكي از باكلاسترين كافيشاپهاي شهر، لذت عجيبي دارد. تنها عذابش، همان لبخند ماماني است كه بايد از لبهاي سرختان محو نشود و البته آن پيپ خوشبويي كه در دست راستتان طوري گرفتهايد كه باد دستگاه تهويه، بويش را به لباسهايتان نزند، تا نكند شب موقع خواب، وقتي مادر مهربانتان بر حسب اتفاق از
كنار اتاق خوابتان ميگذرد، بوي تنباكوي آن، ۲۸سال «پسر خوبم» بودنتان را بر باد بدهد و از آن ضايعتر از اين بسوزيد كه آش نخورده و دهان سوخته، چرا كه نه در عمرتان لب به سيگار زدهايد، نه به پيپ و نه حتي، اهل آدامس بودهايد و به عبارت بهتر، اهل هيچ چي، بلكه در آن عصر دلانگيز، براي اينكه وجههتان در آن محفل روشنفكري «داستان خواني» حفظ شود، مجبور شدهايد پيپ يكي از رفقا را به هزار التماس و درخواست قرض بگيريد تا پس از يك دوره آموزشي يك ساعته در مورد شيوه روشن كردن و در دست گرفتن، آنرا مدام نزديك دهانتان ببريد و دور كنيد و در دلتان آشوب باشد كه نكند «يكهو» خاموش شود و تابلو شويد.
اگر از اين مسأله بگذرم كه هنگام خواندن داستانهاي سوررئال و اكسپرسيونيستي و غيرة حاضرين در محفل، به جاي اينكه حواسم به «به به» و «چه چه» گفتن و ذكر شباهتهاي داستانهاي خوانده شده با آثار ماركز و بورخس و لوركا باشد، بيشتر به اين فكر ميكنم كه پول كاپوچينويي كه دو سه قاشق از آن بيشتر نخوردهام و بهر حال دست خورده است و بايد پولش را داد، بايد خودم حساب كنم يا يكي از اين دوستان اطراف كه ساعت مچيشان، به اندازة كل هيكل بنده قيمت دارد، بهاي آنرا خواهند پرداخت و با پول آن خواهم توانست تا آخرين شمارة مجله اي مثل «هفت» را بخرم و در اين آخر شبي كه ساعت كار اتوبوسها تمام شده، بجاي پياده تا خانه رفتن، به اين پاهاي لاغرم حالي خواهم داد و تاكسي سوار خواهم شد، فقط خاطرهاي از مرحوم گلشيري برايم باقي ميماند كه شايد در پايان اين جلسه شيك
روشنفكري، براي بقيه هم تعريفش كردم:
زماني در مجلهاي كه به يادمان گلشيري اختصاص داشت نوشتهاي خواندم از يكي از شاگردانش كه قضيه آن روزي را تعريف ميكرد كه داستان تازهاش را پيش استاد برده بود تا نظرش را بپرسد اما با او مواجه شده بود كه اثاثيه خانهاش را توي خيابان ريخته بودند و خودش هم در كمال آرامش، روي رختخوابها نشسته بود و . . . بعد از احوالپرسي شرمش ميآيد كه در آن شرايط ، داستانش را بخواند اما به اصرار گلشيري شروع ميكند به خواندن و استاد هم انگار نه انگار كه اتفاقي افتاده است، سيگاري از جيبش بيرون ميآورد و آتش ميزند، دستش را زير چانهاش ميگذارد و تا آخر داستان، آنرا گوش ميكند و . . .
نوستالژيا
باز هم بازي ديگري را به قد درازهاي ميلان بغلي باختيم. امروز، باز هم توانستيم از درخشش نور خورشيد كه بر كله طاس همسايه روبرويمان ميتابيد و انعكاسش توي چشمهايمان ميافتاد لذت ببريم. بنده خدا به روال وظيفه هر روزش، رأس ساعت 12 با آن بيژامه كردي گشاد، كنار در خانهاش ايستاد و پس از چند عبارت آبدار، سؤال هميشگياش را تكرار كرد: «به قصاصِ كدامين گناه، بنگاهدار سر كوچه، اين خانه را در آن روز خلوت كه توي كوچه بنبستمان پرنده هم پر نميزد نشان او داد تا او هم خام شود و آنرا بخرد » . . . و ما به روال هر روز، از آن همه داد و فريادي كه به راه انداخته بوديم شرم كرديم و دروازههاي كوچكمان را سرشانه گرفتيم و يواشكي داخل خانههايمان خزيديم. پاچه شلوارهاي زانو پارهمان را بالا زديم و پاهايمان را با آب سرد شستيم. از كنار سفره خالي نهار كه آبجي بزرگمان، مشغول هفت رنگ كردن آن بود گذشتيم و كنار مبل بزرگ اتاق پذيرايي، راديوي خانه را در بغل گرفتيم و منتظر شديم تا برنامه محبوبمان شروع شود و بعد از يك هفته حرص و خون دل خوردن، از زبان قصه گو بشنويم كه بالاخره، راز قهرمان داستان را بابايش ميفهمد يا نه . . . 
نام آن برنامه، «قصه ظهر جمعه» بود و داستانها را مردي ميخواند كه صداي گرم و جذابش، هنوز هم در خاطرم تازه مانده است. درست يادم نيست كه از چه روزي به بعد، احساس كردم كه ديگر نوجوانيام تمام شده است و بايد به مسائل مهمتر بپردازم و از آن به بعد، ديگر هيچ ظهر جمعهاي طرف راديوي كوچكمان نرفتم. اما امروز در اين زمانه بيدر و پيكر، كه خواهرزاده خردسالم، قهرمان محبوبش، يك هيكل هشت متري بيريخت فضايي است، آن خدايي كه اول قصهها، غير او هيچ كس و هيچ چيز نيست را هزار بار شكر ميكنم، كه سيزده سالگيام با شنيدن داستانهاي رضا رهگذر و يك هفته با رؤياهاي آنها خوش بودن گذشت و امروز، در اين سالهاي آغازين قرن جديد، مجبور نيستم مثل همه سيزدهسالههاي دنيا، پاي داستانهاي پر از اصطلاحات علمي آن استاد زبانشناس دانشگاه آكسفورد بنشينم تا برايم از «ارباب حلقهها» و «ياران حلقه» بگويد، يا مثل دوست ديگرمان، هري پاتر، آخر آرزويمان، روي جارو سوار شدن و وسط آسمان چرخ زدن باشد. براي من داستان آن پسركي كه يك اسكناس 20 توماني پيدا ميكرد و با خودش كلنجار ميرفت كه آنرا خرج كند يا قضيه را به مادرش بگويد، هنوز هم جذابتر است. . .

لینک ثابت
