Last Action Hero!

نمی دانم «بامزی» و «شلمان» را به یاد می آورید یا نه. کارتون معرکه ای بود که در سالهای کودکی، دلمان خوش بود به دیدن هزار باره اش از سیمای خالی از نود قسمتی های آن زمان. این دو شخصیت، دو حد بی نهایت یک کاراکتر بودند، از جنس مشترکی که انسان را وادار می کرد دوستشان داشته باشد، اما یکی مافوق انرژی و سرعت بود و دیگری مافوق آرامش و بی خیالی. این حقیر، آن کارتون به شدت ابتدایی را که این روزها، حتی در مقابل همین «سیا ساکتی» وطنی خودمان هم کم می آورد، به شدت می پرستم، چرا که با وجود سادگی، انباشته بود از راهکارهای سودمند برای زندگی بهتر، چیزی در مایه های همین لایف اسکیل پر سر و صدای این دوره و زمانه. خیلی دلم می خواهد در مورد برخی از مصداق های این مدعا بنویسم اما شوقم برای نوشتن از سوژه ای ویژه، این صبر را در من ایجاد می کند که در فرصتی دیگر به کارتون محبوب کودکی مان بپردازم.
این شوق در آشنایی با یکی از مصداق های شخصیت «بامزی» در دوران معاصر خلاصه می شود. پسری با انرژی مافوق تصور، ایده پردازی های عجیب و غریب، دست به قلمی روان تر از باران و اخلاقی که آدم را به یاد «هلو» می اندازد. این انسان خاص که برخی محافظه کاری های آشنایش، کارمندزاده بودنش را مدام به یاد می آورند، نقطه معکوس بشر خوش آتیه دیگری است که با وجود همه تواناییهای قابل تاملی که دارد، بی خیالی اش دیوانه تان می کند... این حقیر افتخار داشته ام که در یک دوره زمانی با هر دوی این موجودات، همکار بوده ام و الحق و الانصاف که آن روزها از جمله کاربردی و سرخوشانه ترین لحظات دوره حرفه ای ام به شمار می روند.
این یادداشت مختصر را به این بهانه می نویسم که پرده از نوشتن های سوسکی (همان یواشکی سابق!) دوست «بامزی» ام بردارم. او چند روزی است که در کنار وبلا
گ
پر مخاطب و جذابی که در عرصه داستان نویسی (بویژه مینیمالِ پستمدرنِ فارسی؟!) اداره می کند، به حدیث نفس نویسی هم رو آورده که انصافا کار شجاعانه ای است. اینکه انسان بنشیند پشت میز بازجویی این رسانه جهانگیر و خودش، علایقش، چیزهایی که زجرش می دهند، حرف های تنهایی هایش و... را بریزد روی دایره ای که هزاران چشم آشنا و غیر آشنا رصدش می کنند. اوج این شجاعت، کاشتن تصویر خود بر صدر این تومار است؛ جایی که مخاطب باید ایمان بیاورد به این چهره جوان، به همه چیزش، نه ایمان به نویسنده ای در ابرها، کسی که شاید هیچ وقت نشود تصویر حقیقی اش را مشاهده کرد (شاید از خواندن این نکته چندان حس خوبی به شما دست نداده باشد، اما متاسفانه به مرگ مؤلف کمترین علاقه ای ندارم، چرا که اثر هر روایتگری را در زمان و مکانی تعریف می کنم که او در آن زیسته است).
این یادداشت مختصر دو پرسش را در ذهن شما ایجاد کرده است؛ اول آشنا شدن با مصداق های امروزی «بامزی» و «شلمان» در میان رفقای بنده و دیگری آشنا شدن با وبلاگ جدیدی که ذکرش رفت. بگذارید دو گزینه از این میان را با یک لینک ساده به وبلاگ «من خودم هستم» پاسخ بگویم و آشنایی مفصل با حضرت آقای «شلمان» را هم به زمان دیگری موکول کنم، چرا که در ذکر این مصیبت، شاید بتوانید اکنون نیز در یادداشت های دیگر همین وبلاگ، مختصری از ویژگی های او را پیدا کنید...!

لینک ثابت
