وقتی بابا کوچک بود

احتمالا شما هم دارای برادر زاده یا خواهر زاده ای هستید که با شیرین زبانی هایش، روزهای زندگی حاج آقای خانه یا همان پدر بزرگ جمع را آنقدر شیرین کند که دیگر سگرمه هایش را توی هم نکشد و از زندگی اش لذت بیشتری ببرد... این کودک شاد و بی خیال (حداقل در ظاهر)، نقطه معکوس پدر بزرگ است. کسی که دهه های متوالی از عمر طولانی اش را پشت سر گذاشته، با انواع و اقسام ناملایمات کنار آمده، غم ها و شادی های افراد اطرافش را به چشم خودش دیده و امروز، با ذهنی انباشته از آن همه، کنار سفره ما نشسته تا تنها شادی بخش زندگی اش، همین کودک دو و سه و چهار ساله باشد با آن جملات ناقصی که نه فعل دارند و نه آغاز و پایان. تنها شمایی از فکر اویند در لحظه ای که در آن به سر می برد. ما جوانان و میانسالان محافظه کار که آینده مان را همواره از غولی به اسم «زبان سرخ» ترسانده ایم، که نه اما پدر بزرگ، بارها شده است که به این اتحاد اندیشه و کلام کودکان خانواده غبطه خورده است. به اینکه چقدر می شود بی آلایش و از سر محبت (و نه کینه و بد دلی) ایرادی را بر این معادلات تکراری هر روز زندگی، گرفت که حتی فیلسوفان و جامعه شناسان هم از بیان صریح و عمیق آن ناتوانند، اما همین پیکر کوچکی که به زحمت به هفتاد و هشتاد سانتی متر قد می کشد، آنچنان بر حساس ترین نقطه اش انگشت می گذارد که برای لحظه ای تمام جمع اطراف، همه آن بلند قامتان اخمو، در خود فرو می روند و جز سکوت، هیچ برای گفتن نمی یابند...
اینها را به یک بهانه ساده برایتان واگویه کردم و آن خوانش مجدد ترجمه جذاب امیر قادری در وبلاگ زیبایش بود؛ ترجمه ای که از طریق آن توانستم با ذهنیات متفاوت چند کودک دیگر، مثل همین برادر و خواهرزاده های خودمان آشنا شوم. ترجمه کامل این نوشته های خرچنگ قورباغه، چند سال پیش در کتابی با نام «نامههای کودکان به خدا» چاپ و با استقبال خوبی هم مواجه شد. اگر دوست دارید، برخی از این جملات را با هم مرور کنیم، به گمانم شما هم از خواندنشان لذت ببرید:
خدای عزیزم به نظرم کار خیلی سختی داری که باید همه آدمها رو دوست داشته باشی. خونواده من 4 نفر بیشتر نیستن. ولی من بازم نمیتونم همهشون رو دوست داشته باشم. (نان)
خدای عزیزم عوض این که بذاری مردم بمیرن تا مجبور بشی آدمای جدید بسازی، چرا اونایی که الان زنده هستند رو نگه نمیداری؟ (جین)
خدای عزیزم من همیشه بهات فکر میکنم. حتی وقتی دعا نمیخونم. (الیوت)
خدای عزیزم به خاطر برادر کوچکترم ازت ممنونم، ولی من ازت یه سگ خواسته بودم. (جویس)
خدای عزیزم من رفتم عروسی و دیدم عروس و داماد همدیگه رو تو کلیسا ماچ کردن. از نظر تو اشکالی نداره؟ (نیل)
خدای عزیزم تو واقعا دیده نمیشی یا این فقط یه کلکه؟ (لوسی)
خدای عزیزم لطفا دنیس کلارک رو امسال بفرست یه اردوگاه دیگه. (پیت)

لینک ثابت
