كاش «مترجم دردها» را خوانده بود...
امروز در خيابان ديدمش؛ بعد از مدتها كه خبري از او نبود و پس از آخرين باري كه همراه همسرش بود و من درباره شان به همدمم با افتخار گفتم: «اين دو تا از همان اول، بدجوري به هم مي آمدند». آن آخرين بار، آنچنان مقابل جمعي از رفقا كه دور هم جمع شده بوديم، واژه ها و حركات عاشقانه نثار هم كردند كه راستش، كمتر كسي بود كه به چشم حسرت به آن دو مرغ عشق نگاه نكند. آن روز در مسير بازگشت، براي همسرم از تطابق شخصيت آن دو گفتم. از اينكه هر دوي آنها به هنر عشق مي ورزند، روابط اجتماعي موفقي دارند، در رشته هاي تخصصي خودشان از رتبه اول هاي اين ديارند، اهل طنز هستند و كسي از چند دقيقه و ساعت همنشيني با آنها بدش نمي آيد... ش
ايد داشتن هر يك از اين ويژگي ها، در راه موفقيت هر انساني، امتياز مهمي محسوب شود. آن روز، همدمم حرف هايم را تاييد كرد و البته يك نكته را هم اضافه؛ «...كه بخش بزرگ تر حقيقت، در تنهايي هاي آنها و جايي شكل مي گيرد كه هيچ نظاره گر ديگري در كار نيست. فقط خودشان هستند و بايد با عميق ترين لايه هاي هم و انتظاراتي كه از هم دارند، كنار بيايند...».
آن روز گذشت، تا امروز كه دوباره او را ديدم؛ مثل هميشه نبود. نگران پدرش شدم كه او هم انسان فرهيخته اي است، مو سپيد و عمري پربار در پشت سر. سري تكان داد و خيالم را راحت كرد. از احوالات آن «مرغ عشق ديگر» پرسيدم. مرا كشاند روي صندلي ايستگاه اتوبوس و به آساني، فاجعه را روايت كرد: «از او جدا شدم.» درازايش را يادم نيست اما لحظاتي به او خيره شدم، آب دهانم را قورت دادم و ساده ترين سؤال ممكن را پرسيدم: «چرا؟» گفت: «طلاق مان توافقي بود، بي جنجال و آرام.» از خير باقي مكالمه مان مي گذرم، چرا كه شايد شما هم آنرا هزاران بار در گزارش روزنامه ها و داستان هاي دادگاهي و روايات «بر سر دو راهي» مانده ها خوانده و شنيده باشيد. تمام پاسخ هايش به تنهايي هايشان باز مي گشت. در عدم دركي كه بايد موقع نيازش به خلوت مي شده، در نگاه متفاوت شان به حوادث روزمره، به رابطه با ديگران؛ با خانواده هاي هم، با دوستان، با شاگردان و تمام ديگراني كه از بيرون نظاره گر زندگي شان بودند...
كاري برايش نمي توانستم انجام دهم. به ظاهر، با اين فاجعه كنار آمده بود و لعنت بر اين ظاهر بي وفا كه همه به دنبال آنيم. خيلي دلم مي خواست از او سراغ آن همه در بغل كشيدن هايي را بگيرم كه دو نفرشان را به موجودات مشهور و عاشق پيشه اي در چشم نظاره گران، مشهور كرده بود. خيلي دوست داشتم بروم سراغ همسرش و او را بياورم كنار اين ديگري، تا قانع شان كنم كه دوباره بازگردند به خانه بزرگ شان و در آن ساعات محدودي كه با هم اند، به اندازه قطره اي از آن همه انرژي كه براي بازي دادن چشم نظاره گران هزينه مي كنند، هم را در خود حل كنند. به اندازه مراوده با يكي از اين همه آدمي كه در طول روز، به رويشان مي خندند و از كنار كجي هاي خلق شان مي گذرند، هم را تحمل كنند و هزينه فرصت بيشتري (افزون تر از آن كمتر يك سال زندگي زير يك سقف مشترك) براي كنار آمدن با تفاوت هاي هم خرج كنند...
هيچ كدام از اينها را نگفتم و هيچ نكردم، چرا كه بيرون اين دايره ام و بي خبر از آن اتاق تنهايي ها. او مرد روشنفكري است و استادتر از من در جمله سازي پيرامون مشكلات نوع بشر؛ پس شايسته تر كه به اين بازي «نمايشگر و تماشاگر»مان ادامه دهيم. تنها كاري كه از دستم بر آمد، رفتن سراغ كتاب فروش پشت ايستگاه بود. كتابي را كه مي دانستم نخوانده، خريدم و بي آنكه كادو پيچش كنم، دادم دست او. داستان زن و شوهري كه وقتي برق خانه شان براي 3 روز مي رود، تازه مي فهمند در روزگار روشنايي، چقدر همديگر را نديده اند! برق كه بود، هر كدام در قسمتي از خانه سرشان به كامپيوتر و وسايل شخصي شان گرم بود و حالا كه تاريكي خانه و يك شمع كوچك، آنها را به هم نزديك كرده بود، تازه داشتند زندگي مشترك شان را بخاطر مي آوردند و روزهايي را كه از دست داده بودند...
لینک ثابت
