تبليغاتX
Green Fire - آگراندیسمان - 8
آگراندیسمان - 8پنجشنبه 1386/11/25

آجري ديگر در ديوار

 يكي از پرندگان بانجي

يكي از تفريحاتي كه هميشه دوست داشته ام، حداقل يك بار تجربه شان كنم، حركت ديوانه واري است به اسم «بانجي» يا همان پرش از ارتفاع. احتمالا شما هم تاكنون در مستندهاي ورزشي يا برنامه هاي سرگرم كننده تلويزيون، دختران و پسراني را ديده ايد كه كابل ايمني ويژه «پرندگان بانجي» را به پاهايشان مي بندند، بعد مي روند روي يك پل غول پيكر كه از فراز دره اي بزرگ عبور كرده مي ايستند، يك نفس اساسي چاق مي كنند و بعد... سقوطي آزاد در عمق سبز طبيعت. اين موقعيت را تجربه نكرده ام اما برايم آنقدر ملموس است كه مي توانم در ذهنم نيز آنرا بازسازي كنم: وزنت، براي خودت به حداقل مي رسد و سبك تر از شقايق هاي پستچي، در آسمان خدا رها مي شوي. سرعت حركتت آنقدر شتاب انگيز است كه ديگر تصوير خاصي به نظرت نمي رسد، پس چشم هايت مي توانند با آسودگي خاطر،‌ آن چيزي را ببينند كه دوست دارند؛ آسمان آبي، زمين سبز،‌ روزگار آرام، مردمان خوب و... در اين خلسه رؤيايي، زمان از حركت مي ايستد و بر خلاف حقيقتي همچون سقوط جسم تو به عمق خاك، روحت به بالاترين نقطه قله نشاط صعود مي كند. آنقدر بالا كه اگر لحظه اي ديگر به طول بينجامد، شايد از هوش بروي و... اما آن طناب ايمني كه رفقاي آن بالا به پاهايت بسته اند، تو را از آن عميق دلربا دوباره مي كشد به سطح. اول اين بازگشت، درد كشش آني است و پايانش، سرمستي يك شوك آگاهانه.

اينها را نوشتم كه مقدمه اي باشد براي توضيح يكي از كاربردهاي بانجي در موقعيت هاي متعارف اجتماعي!! امروز نشسته بوديم در جلسه اي كه بيش از سه ساعت طول كشيده بود و اعضاي حاضر، در عين خستگي تابلويشان، مدام از برنامه ريزي هاي مدوني سخن مي راندند كه بايد براي از 14 تا 29 سالگي جوانان ايراني صورت گيرد. با هم چالش داشتند كه در اين سيستم تربيتي، بايد انرژي شان را بگذارند روي «باور» جوانان يا «اخلاق»شان. برخي هم هيچ يك از دو مبنا را قبول نداشتند و «رفتار» جوانان را مبناي طراحي اين نظام مي دانستند. سرتان را درد نياورم، سر همه مان درد گرفته بود از اين نبرد الفاظ و از همه بيشتر، سر اين حقير كه نمي دانستم در ميان آن همه منطق و اصول و مباني خدشه ناپذير اما غريبه، چه بگويم. گيج شده بودم و سردرگم. در ذهنم، دوست داشتني هاي دختران و پسران امروز ايران را براي خودم فهرست مي كردم، حرف هايي كه از بچه هاي يك پاتوق سينمايي شنيده بودم، درددلهايي كه شب به شب، در وبلاگ هاي جوانان هم نسلم مي خوانم، ستون هاي پرسش و پاسخ مجلات جوان پسند، سايت هاي پر طرفدار اينترنتي، حرف هاي درگوشي شاگردان همسرم در زنگ هاي تفريح، بلوتوث هاي پرطرفداري كه به يك شب، تمام شهر از هجومشان بهرمند مي شوند و... چقدر اينها با دورنمايي كه مي شنيدم و بايد در مسير شكل گيري آن همسو مي شدم، فاصله داشتند. چه مي شد كرد؟! روي كاغذ يادداشت مقابلم شروع كردم به كشيدن خودم، ايستاده روي يك پل بلند؛‌ از آنهايي كه «پرندگان بانجي» عاشق ديدارشان هستند. يك خط ممتد سياه را هم رساندم به پاها كه كابل ايمني ام باشند. ترسيم كج و معوجم كه تمام شد، جاي شما خالي، با آرامشي دلپذير، پريدم به سوي عمق ماجرا؛ مي دانيد چه كردم؟ دلم را به دريا زدم و بدون مقدمه، رفتم سراغ بازخواني روايت نه چندان تخيلي پينك فلويد از مواجهه جوانان با يك نظام آموزشي «غريبه»، براي جمع حاضر در جلسه و ميهمان كردنشان به چند بيتي از «آجري ديگر در ديوار»:

ما تحصيلات نمي خواهيم

ما كنترل فكر نمي خواهيم

نمي خواهيم طعنه هاي دو پهلو را در كلاس

معلم! بچه ها را به حال خودشان بگذار

آهاي معلم! بچه ها را به حال خودشان بگذار

همه اش آجر ديگري بود در ديوار

همه اش آجر ديگري هستي در ديوار


ادامه مطلب
به قلم زرین وحدت عماد لینک ثابت