<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>Green Fire</title>
<link>http://vahdatemad.blogfa.com/</link>
<description></description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Tue, 29 Sep 2009 08:57:18 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>روزگار نو</title>
<link>http://vahdatemad.blogfa.com/post-50.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT size=4&gt;اندر احوالات یک حس ناب: پدر شدن...&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=3&gt;این روزها و در دایره بزرگ آدم هایی که در کنارشان، روزگارم را سپری می کنم، موجودی 61 سانتی متری، ترمز غریبی کشیده است در شتاب روزمره گی های معمولی زندگی ام. از زمانی که فکر دعوت کردنش به این کره خاکی، افتاد توی سرمان، تنها و تنها تصوری که از موضوعات مرتبط با او داشتم، وظیفه سنگین «تربیت» و آماده کردن این میهمان تازه برای دست و پنجه نرم کردن با اجتماع خشمگین پیرامونش بود و ایضا چند موضوع سخت و پیچیده دیگر که وقتی در موردشان با همسرم نیز گفتگو می کردم، سعی می کرد خیلی با دقت به صحبت هایم گوش کند!!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=3&gt;از آن موقع تا امروز، چند صباحی گذشته است که دقیقا در نزدیک به چهار ماه از آن، موضوع اصلی تصورات مذکور، بطور کامل بنیان پیش بینی های نخبه گرایانه قبلی ام را به باد داده است و پیچیده ترین تصوری که امروز از موضوعات مورد نیاز او دارم، میزان کش آمدن لپ هایش جهت انجام پروسه یک ماچ طولانی است!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=3&gt;این روزها کودکم با تمام لحظات خارق العاده ای که با خود به زندگی مان سوغات آورده است، حوصله و وقت فسفر سوزاندن اضافی روی موضوعات پیچیده نوع بشر(!؟) را از من گرفته است، طوری که ترجیح می دهم در خلسه ی گونه جدیدی از ارتباطات کلامی و غیر کلامی که با او آغاز کرده ام، هر چه بیشتر فرو بروم و از ثانیه ای لذت بیشتر، غافل نمانم. &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=3&gt;دغدغه امروز من، دستان کوچکش هستند که با آنها، انگشتم را چنان محکم نگاه می دارد و زل می زند به چشم هایم که نکند از کنارش بروم؛ آن هم موقعی که در جایگاهی اختصاصی (موهبتی به اسم نی نی لای لای!) و در اکازیون ترین جای خانه، روبروی تلویزیون بزرگمان قرارش داده ایم، اما باز هم ترجیح می دهد به جای خیره شدن به ژانگولرهای رنگارنگ تام و جری، منتظر ادایی عجیب و غریب از سوی من یا قربان صدقه رفتن های مادرش باقی بماند... یا آن مواقعی که بازی قایم باشک شروع می شود؛ مخفی در گوشه ای از خانه، شروع می کنم به حرف زدن با او. دنبالم می گردد و گردن و سرش را با زحمت، به اینطرف و آنطرف می چرخاند تا نشانه ای از صاحب صدا پیدا کند... و چقدر برایش لذت بخش است، لحظه ای که بالاخره مرا در گوشه ای از قاب تصویر چشمانش کشف می کند و آنقدر خیره باقی می ماند تا از رو بروم و خودم را بالای سرش برسانم تا باز با هم به گفتگویی رو در رو و مردانه بپردازیم!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=3&gt;در این موج نوی ارتباطی که میان من و او آغاز گشته است، حرف زدن، اول راه است اما کافی نیست! عاشق لحظاتی است که کنارش دراز می کشم و شروع می کنیم به کشتی گرفتن. اندکی نامردی است چرا که هنوز نه قادر است دست هایش را در اختیار کامل بگیرد و نه... تنها کاری که می کند رساندن دهانش به صورتم و گاز زدن آن با دندان هایی است که هنوز هیچ کدامشان در نیامده اند و البته لگد زدن بی هدف به هیکل غول پیکر موجودی که خودش را خراب کرده است روی سر او!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=3&gt;چه می شود کرد، قرار نیست همیشه قضایا آنطور که پیچیده و سخت جلوه می کنند، برایمان بوقوع بپیوندند. در این قضیه متاخر سه نفره شدن خانواده این حقیر و البته قبل از حادث شدن موضوع، نظریات و پیش فرض های تئوریک و دغدغه های مسوولانه ی متعددی به مخیله بنده نیز ورود پیدا کرد اما خوشبختانه بر خلاف بسیاری از رفقا که متاسفانه در ترس، دور اندیشی، آسایش طلبی یا هر حس ظاهرا منطقی و معقول دیگری متوقف مانده اند و قید این دعوت مبارک عضوی جدید به جمع ما زمینی ها را زده اند، اکنون به داستانی شیرین با معادلاتی که هنوز هم بالطبع پیچیده و دشوار هستند اما در فوران انرژی این کودک 61 سانتی متری، بیش از همیشه حل پذیر به نظر می رسند، مبدل گشته اند.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 29 Sep 2009 08:57:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=vahdatemad&amp;postid=50</comments>
<dc:creator>vahdatemad</dc:creator>
<guid>http://vahdatemad.blogfa.com/post-50.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>خبر خوش!</title>
<link>http://vahdatemad.blogfa.com/post-49.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT size=3&gt;بیانیه شماره یک حماسه سازان:&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT size=3&gt;برخی از تصاویر دیده نشده خالق حماسه 15 خرداد 88 را &lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT size=3&gt;منتشر خواهیم کرد&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;این بیانیه را برای آنها می نویسم که هنوز عطر خوشبوی حماسه بزرگ خرداد امسال به مشامشان نرسیده است. این را برای آنها می نویسم که هنوز صدای رسای پیام 15 خرداد 88 به گوششان نرسیده است. این را برای آنها می نویسم که هنوز سعادت دیدار آن نابود کننده زشتی ها و پلیدیها، آن خالق تصاویر حیرت انگیز، آن پیچاننده ی امور، آن سزاوار محبت های بی پایان... نصیب شان نگشته است. منتظر باشید تا رخ زیبای او را در این تارک افسانه ای ببینید و در ادامه راهش با ما همنفس گردید.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;چند توضیح ضروری پیرامون این بیانیه:&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;از آنجا که اصولا ما ایرانیها عادت کرده ایم به خلق حماسه های متنوع و متعدد در این مملکت سراسر حماسه، بنده هم شایسته دیدم که آخرین رخداد زندگی ام را که انصافا قضیه شگرف و بزرگی است، «حماسه» بنامم. دلایل این انتخاب، بسیار شخصی هستند و اصولا ضرورتی نسبت به افشای آنها دیده نمی شود!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;اما از آنجا که این امکان وجود دارد که ابعاد غیر قابل تصور حماسه ی مذکور برای آحاد مردم دلاور کشورمان درک نگردد، فلذا برخی از مصادیق عینی حماسه مورد اشاره در بیانیه بالا به اختصار به اطلاع عموم می رسد:&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;اول:&lt;/STRONG&gt; خالق حماسه 15 خرداد 88، فرزند قهرمان من و همسرم است که پس از 9 ماه مجاهدت در اندرونی مادرش، به همت سپیدجامگان، دیده به این جهان گشود و موجی از شادی و سرور در محلات این شهر (بطور مشخص؛ محلات آزادشهر، قاسم آباد (شهرک غرب!)، تقی آباد، چهارراه خیام و بویژه گلستان شرقی) به پا کرد که حجم این شعف عمومی، اعلام تعطیلی رسمی این روز از سوی شورای عالی انقلاب فرهنگی را نیز در پی داشت! نام او «آرین» است و ساعت 30/9 صبح آن روز تاریخی آمد.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;دوم:&lt;/STRONG&gt; تصاویر منتشر نشده این حماسه ساز، همان مجموعه عکس هایی هستند که به لطف فناوری هدیه رفقای وایکینگ خود در فنلاند (و بویژه شرکت معظم نوکیا) از همان ساعات اولیه تشریف فرمایی حضرتش، موفق به ثبت آنها در تلفن همراه خود شدم و چنانچه نرم افزارهای یاور این «همه کاره ی الکترونیکی» دست از ابلاغ پیام خطا بردارند، شما نیز از دیدار آنها حظ کافی و وافی را خواهید برد.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;سوم:&lt;/STRONG&gt; منظور از عطر خوشبوی حماسه، گلاب به رویتان، همان سیلاب عطرآگینی است که فرزندمان، این روزهاٰ، 6 تا 8 بار در روز، ما را از فیض رؤیت و تعویض آن بهرمند می سازد! حواشی این فرآیند غریب، آشنایی با برند «مای بیبی» و کارکردهای آن بود که در جایی دیگر به داستان ها و تجارب مربوطه اشاره خواهم کرد.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;چهارم:&lt;/STRONG&gt; صدای رسای پیام 15 خرداد 88، همان جیغ بنفشی است که به ترتیب 12 شب، 30/2، 5 و 15/7 صبح و در اوج سکوت شهر، به گوش عالمیان می رسد و محتوای آن، از سه حال خارج نیست که شرح و بسط آنها بماند برای بیانیه های بعدی. عجالتا، حالت اول آن مرتبط است با بوی عطر اشاره شده در بند قبل!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;پنجم و ششم و هفتم و غیره هم متعاقبا به اطلاع عموم خواهد رسید.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 21 Jun 2009 05:49:43 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=vahdatemad&amp;postid=49</comments>
<dc:creator>vahdatemad</dc:creator>
<guid>http://vahdatemad.blogfa.com/post-49.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>روزگار نو - 4</title>
<link>http://vahdatemad.blogfa.com/post-46.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT size=4&gt;فرياد&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; هيكلش آنقدر درشت بود كه موقع «فرياد كشيدن»، دست كمي از اين غول هايي كه عادت داشتم در برنامه كودك از آنها بترسم نداشت. معاون شعبه اداره بيمه را كنار رينگ بوكس، گرفته بود زير آتش و آن بنده خدا هم مدام معذرت خواهي مي كرد و قول پيگيري مي داد. مي دانيد مشكل كجا بود؟ آقاي ارباب رجوع محترم (همين غول موجود!) هنگام مراجعه به كارمند بيمه، با ميز خالي ايشان كه گويا پي صبحانه شان به اتاق ديگري رفته بودند، مواجه مي شود. ده و بيست و سي دقيقه هم مي ايستد و خبري از آقاي كارمند نمي شود. او هم كيف و پرونده و هيكل غول پيكرش را بر مي دارد و پرسان پرسان، پي «رييس اينجا» را مي گيرد... بقيه اين داستان كوتاه و تكراري را هم كه مي دانيد. براي من هم تكراري است، جز يكي از بخش هايش كه بدجوري بالاخانه محترم را كشانده است به اضافه كاري! &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;«او فرياد مي كشيد»؛‌ همه فكرم همين است و بس! منطقي يا غير منطقي، درست يا نادرست، سوپاپ هاي مغزي اش در نتيجه يك استهلاك ده و بيست و سي دقيقه اي (زمانهايي در حدود صبر و انتظار او) يكي يكي داغ كردند و از جا در رفتند، فشاري كه اگر به يك ديوار آجري هم اصابت مي كرد (چه در قالب مشتي كه بر آن كوفته مي شد يا سري كه آن مشت به سوي آن ديوار هدايت مي كرد!) اثر قابل مشاهده اي از خود به جا مي گذاشت، اما او موج فشار را به سمت ديگري فرستاد؛ حنجره اي كمتر طلايي و بيشتر آهني! با يك مخاطب اختصاصي كه بايد شنونده اين فرياد معترضانه بود و البته لايق و شايسته آن. جالب اينجاست كه در اين نمايش تك نفره، نه از فحش و بد و بيراه خبري بود و نه از تهديد و ارعاب. فقط شرح دردي آشنا بود به زباني ساده و گويا، تنها با اندكي افزايش حجم صداي خروجي حنجره...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;اينها را تعريف كردم كه بگويم «من نمي توانم فرياد بكشم!» اگر گذرم به اماكن خوفناك و پيچيده اي همچون بيمه بيفتد، ترجيحا با پرهيز كامل از زمان صبحانه و روزنامه خواني اول وقت و نماز و تعجيل در خروج آخر وقت و چند بزنگاه بسيار مهم ديگر خواهد بود! سعي مي كنم تا بهترين و شاد ترين وقت آن «كارمند» عزيز را بشناسم و همان موقع هم شرفياب حضور شوم. البته اين فرض هم چندان بي خطا نيست و براي بسياري از ارباب رجوعان صبور ديگر، اطلاع از برخي حقايق شخصي تر اين موجود پيچيده، همچون وضعيت خواب شب قبل، روابط زناشويي (البته فقط همان تاثيرات ثانويه اي كه تا 12 ساعت بعد، همه اطرافيان از مواهب آن بهرمند مي شوند!)، وضعيت پرداخت اقساط ماهيانه،‌ قيمت امروز طلا، نگرش همسرش به آخرين اظهار نظر خواهرش پيرامون آخرين مدل موي خواهر همسرش در مهماني چند شب قبل و چند دغدغه بسيار مهم و تاثيرگذار ديگر نيز در تعيين ميزان موفقيت تعاملي كه با او برقرار مي شود، نقش بازي مي كنند! اين يك روش است كه بسياري از ما در واكنش به رفتارهاي نه چندان دوست داشتني نظام اداري سرزمين مادري مان، به سوي آن هل داده شده ايم...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;... اما مي شود اينقدرها هم حسابگر نبود و ني ني به لالاي اين قبيل مخاطبان نگذاشت. اينها را به خودم مي گويم كه غلظت صبرم در نوعي از «روابط عمومي» كه اين سالها برگزيده ام و مطيع روش و منش آن هم بوده ام، ديگر دارد حالم را به هم مي زند! اين لبخندهاي هميشگي و صبوري هاي بي پايان، شايد براي آن مواقعي كه بايد پاسخگوي خلق باشم، ايده آل باشد و خداپسندانه، اما رعايتش در حق برخي از موجوداتي كه در طول روز، مقابل چشمت، خونت را در شيشه مي كنند و پس از استريل و بسته بندي، مجددا به حلق خودت مي ريزند، انصافا محلي از اعراب ندارد و جاي هيچ آداب تشريفات و مقدمه و لحن آرام و محبت آميز و جستجوي امتداد نگاه مخاطب و كت و شلوار و واكس براق كفش و كيف سامسونت و عطر و... را در كاسه صبر «آدم» خالي نمي گذارد... بايد نفسي عميق كشيد، تاريكي هاي دل را دور هم تابيد و گره زد و با بازدمي طولاني، آنها را پرت كرد سمت آن كارمند طاس چاق زشت كه اگر يك روز، نان سنگك داغ و شيشه مربا و املت و استكان هاي چايي اش، كمتر از نيم ساعت و بيشتر، عمر ملت را به باد دهد، از گرسنگي مي ميرد و جانش در مي آيد! اين «فرياد» اعتراض، حق اوست و بايد آنچنان بلند و مردافكن هم باشد كه موهاي نداشته اش، دوباره شروع به رشد كنند و بعد، سيخ شوند و بعد دوباره بريزند...!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;اين تصميم امروز من است: «من مي توانم و بايد بر سر ظالم فرياد بكشم.» همين و تمام. &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 09 Oct 2008 22:28:40 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=vahdatemad&amp;postid=46</comments>
<dc:creator>vahdatemad</dc:creator>
<guid>http://vahdatemad.blogfa.com/post-46.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>روزگار نو - 3</title>
<link>http://vahdatemad.blogfa.com/post-45.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT size=4&gt;رؤیا !&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; نمی‌دانم شما چقدر پدر و مادرتان را دوست دارید و این دوست داشتن چند بار در عمرتان باعث شده تا مثلاً نیمه‌های شب که هر دویشان خسته از یک روز کاری سخت به خواب فرو رفته‌اند، بالای سرشان بروید و برعکس تمام فیلم‌های طول تاریخ ، شما پیشانی آن دو را ببوسید و از انعکاس نور مهتاب که از میان پنجره، روی چین و چروک صورتشان افتاده لذت ببرید و از اعماق واقعی قلبتان، سلامتی‌شان را آرزو کنید. اینها را نمی‌دانم اما به گمانم حتماً تاکنون برایتان پیش آمده که یک شب رمضان، در میانه‌های خواب‌خوشتان، در پس زمینه تصاویر، نجوایی از ترکیب دو صدا که آیه‌های قرآن را «با هم» تلاوت می‌کنند و هرچند دقیقه یکبار صدای ورق زدن کتاب مقدس روبرویشان با تازه شدن نفس‌هایشان همزمان می‌شود، گوشتان را نوازش بدهد و وقتی آرام آرام در ساعاتی مانده به «سحر»، پلک‌هایتان را با هم غریبه کردید، پدر و مادری را ببینید که کنار هم نشسته‌اند و هر دو با آن عینک‌های روی چشمشان، با آن کاغذ  آشنای سفید که در دست گرفته‌اند و به كمكش آیه‌ها را پی می‌گیرند، خواستنی‌تر از همیشه برایتان جلوه کنند، طوری که خودتان را یواشکی کنار چادر رنگی مادر برسانید و سر را روی زانویش گذاشتن و محو شدن در هاله سفید اطراف او همان و با نوای ترکیبی تلاوت قرآن که صلابت صدای پدر و آرامش نجوای مادر آن را به یک قطعه موسیقی ناب بدل کرده، همراه و همنوا شدن همان . . .&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;و باز پلک‌های گرم که با هم آشنا می‌شوند و آغاز تصاویری مبهم از گلهای سرخی که جفت جفت در دشتی سبز، رو به خورشید ایستاده‌اند . . .&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 20 Sep 2008 20:56:53 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=vahdatemad&amp;postid=45</comments>
<dc:creator>vahdatemad</dc:creator>
<guid>http://vahdatemad.blogfa.com/post-45.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>روزگار نو - 2</title>
<link>http://vahdatemad.blogfa.com/post-44.aspx</link>
<description>&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT size=4&gt;من و فردين&lt;?xml:namespace prefix = o ns = &quot;urn:schemas-microsoft-com:office:office&quot; /&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;o:p&gt; &lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;خدا مرحوم فردين را رحمت كند، ان شاء الله، كه اين حس دردسرساز «فرديني» را در جوان هاي اين مملكت احيا كرد!! نمي گويم بوجود آورد كه پيش از ايشان، حضرات ديگري همچون آقاي «ولي» (منظورم همان پورياي ولي خودمان است) و ديگران، شق نسبتا مشابهي را از اين حس وي‍ژه، با عنوان آشنايي همچون «جوانمردي» بوجود آورده اند كه البته تفاوت هاي بنياديني با اين حس متاخر كه در يادداشت حاضر، به يكي از نمونه هاي آن خواهم پرداخت، نيز دارد. بطور خلاصه با توجه به تحقيقات و جستجوهايي كه نگارنده در متون جامعه شناسي انجام داده است، در «حس فرديني»، نوعي روحيه «ژان والژاني» موج مي زند كه عموما با اضافه شدن صفات ديگري همچون بي پروايي و ماجراجويي به آن، كل فرآيند مبدل به دردسري مي شود كه معمولا كسي هم حوصله جمع و جور كردن آن را ندارد... در اين فرايند، فردين داستان، خودش را به بهانه نجات فردي ديگر به آب و آتش مي زند، بي آنكه به اسباب و لوازم اين اقدام خود بينديشد. الگو و مشوق اين چنين حركاتي نيز كه مشخص است؛ تمام آن سكانس هاي انباشته از آدم هايي كه مشت فردين از نيم متري شان مي گذشت و هشت متر به عقب پرتاب مي شدند يا همه آن صداهايي كه ظاهرا ناشي از اصابت مشت فردين به شكم دشمنانش بود اما بدجوري به افكت تركيدن توپ تانك شباهت داشت...! اينها را گفتم تا به خاطره اي بپردازم كه به شكل زير پوستي، به ريشه هاي فرديني شخصيت نگارنده اشاره دارد؛ حسي كه البته با توجه به تيتراژ پاياني خاطره اي كه خواهيد خواند، طبيعي است كه امروز اثري از آنرا در وجودم پيدا نخواهيد كرد!!&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;سالهاي مياني دوران دانشجويي كه كله مكرم، بدجوري بوي قرمه سبزي مي داد، روزي از ميدان ملك آباد مي گذشتم؛ با محاسني انبوه و بلند كه به دستور استاد نمايشي كه قصد روي صحنه بردنش را داشتيم، تمايلي هم به كوتاه كردنش نداشتم و يك كيسه پلاستيكي بزرگ كه از تحفه هاي ديداري با يك دوست قديمي، شامل آثار كلاسيك سينما و مستندهاي سياه و سفيد و چند فيلم ناياب ديگر، انباشته بود. هنگام عبور از ورودي خيابان فلسطين، متوجه دختر خانمي شدم كه ظاهرا به انتظار تاكسي، كنار خيابان ايستاده بودند و يك عدد ماشين مدل بالاي آنچناني هم با شيشه هاي دودي، مدام در مقابلشان گاز مي داد و ترمز مي گرفت. حق بدهيد با ديدن چنين صحنه اي ك&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 214px; HEIGHT: 278px&quot; height=391 alt=&quot;آقاي فردين كه برخي از دردسرهاي جوانهاي اين دوره و زمانه، ناشي از حركات قهرمانانه ايشان است!&quot; hspace=5 src=&quot;http://maazad.persiangig.ir/image/fardin005.jpg&quot; width=268 align=left vspace=5 border=3&gt;ه حكايت از مزاحمت آن ماشين براي آن خانم محترم داشت، خون نگارنده به جوش بيايد و براي نجات ايشان دست به يك اقدام فوري بزند. عاقلانه ترين واكنش محتمل در يك چنين «حركت فردين منشانه» اي، برخورد غير مستقيم با راننده آن ماشين بود پس به گونه اي از مقابل شيشه جلويش عبور كردم كه بتواند توقف كوتاهم و برداشتن شماره ماشين را ببيند. با توجه به ترس ذاتي رانندگان جوان و نوجوان چنين خودروهايي كه عموما متعلق به خودشان هم نيست و مرحمتي ابوي و خانواده هايشان (به شكل اماني) است، حدس مي زدم كه اين ثبت شماره خودرو توسط يك «نيروي ارزشي»، آن هم در وسط شلوغي ميدان بزرگي همچون ملك آباد، منجر به بي خيال شدن و فرار راننده مذكور شود. بدبختي ماجرا اينجاست كه در اين نمايش خياباني، خودكار اين حقير هم ياري نكرد و شماره اي هم در عالم واقع، بر روي كاغذي نوشته نشد... سرتان را درد نياورم، راهم را گرفتم و رفتم، به اين دلخوشي كه خانم محترم، از شر يك مزاحمت ديگر خلاص شده است و آن بنده خدا هم پايش را گذاشته روي پدال گاز و پشيمان از حركت زشتي كه مرتكب شده، رفته است سراغ درآوردن يك لقمه نان حلال و... اما چشم تان روز بد نبيند، هنوز چند قدم بيشتر بر نداشته بودم كه صداي گام هاي محكم مردي كه بسويم مي دويد، مرا با حقيقت تلخي مواجه كرد: «آهاي يارو... هووو... وايستا يره!» آب دهان به ميانه هاي گلوي لاغرم نرسيده بود كه دست سنگينش را روي شانه ام حس كردم. بي شرف نامرد، يقه كاپشن نوي هديه حاج آقا را كه از مكه، براي بنده سوغات آورده بودند، طوري پيچاند كه صداي جر خوردنش در تمام مساحت آن فلكه بزرگ پيچيد. با اين پيچش ناگهاني، خودم را مقابل موجودي ديدم كه تا آن موقع نديده بودم. در تمام ابعاد موجود هندسي؛ طول، عرض، عمق، حجم و غيره، پانصد برابر اين حقير بود، از اين دوستان بدنسازي كه يقه پيراهن شان تا بند ناف باز است و مي شود تعداد رگ هايشان را از روي بازوهايشان شمرد! كله ام كه به زاويه 45 درجه رسيد، صورتش را ديدم. از چشم هايش خون مي باريد. البته جاي نگران نبود، چرا كه بنده خدا تمام اين مسير را پشت سر من دويده بود تا بپرسد چرا شماره ماشين ايشان را يادداشت كرده ام: «مرتيكه الاغ! شماره ماشينو چرا برداشتي؟»! كلمه الاغ را آنقدر اصيل تلفظ كرد كه در همان لحظه به عمق معنايي آن واژه پي بردم، پس خيلي راحت پرسيدم «كدوم شماره؟ كدوم ماشين؟ اشتباه نگرفتين؟!» خب حق او بود كه سؤالش را تكرار كند: «خودم ديدم نوشتي و گذاشتي توي جيبت... براي چي شمارم رو برداشتي؟»‌ و تعجب دوباره من: «يادم نمي ياد، كدوم شماره؟ از چي حرف مي زنين؟»... حالا كه فكر مي كنم در آن لحظات، تنها به دنبال جور كردن هزينه فرصتي بودم كه باعث شود، توجه عابران پياده اطراف كه مثل مور و ملخ از كنار ما دو نفر عبور مي كردند به صداي بلند آقاي غول محترم جلب شود و محض رضاي خدا هم كه شده، يك نفر بايستد و بپرسد: «مشكلي پيش اومده؟!» و من در جواب، هتاكي آن مردك بي اخلاق كرگدن را كه باعث آزار و اذيت ناموس مردم شده بود، بلند فرياد بزنم و به اتفاق جمعيت حق طلب، او را دستگير كرده و تحويل مراجع قضايي بدهيم تا ديگر از اين غلط ها نكند... كه البته اينگونه نشد و نظرخواهي نه چندان محترمانه ايشان مرا به خود آورد: «مي خواي همينجا وسط ميدون، سرت رو با (...)ت يكي كنم؟»!!! پرسش معقولانه اي به نظر مي رسيد، پس نگاه معصومانه اي به چشم هايش انداختم و گفتم: «نه!» تلخي ماجرا اينجاست كه به اين جواب صادقانه بسنده نكرد و گرفتن تعهد را در دستور كار قرار داد؛ آن هم با يك عبارت ويژه: «بگو (...) خوردم»!! اعتراف سختي است اما با يك حساب سرانگشتي، اگر يك مشت سبك هم به شكمم مي زد، مي بايستي تا يك ماه، گرفتار چفت و جور كردن دوباره دل و روده هاي به هم ريخته ام مي شدم و بدتر از آن، اگر حال مي كرد كه ساك دستي ام را زمين بزند، امانات كلاسيك رفيقي كه عمرش به آن نوارهاي وي.اچ.اس عهد بوق بند بود، بر باد فنا مي رفت. پس چاره اي نبود جز...&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;وقتي دستش را از يقه كاپشنم رها كرد و سمت ماشين اش برگشت، نشستم كنار جدول پياده رو و خيره شدم به پاهايي كه مي آمدند و مي رفتند. آن خانم محترم هنوز منتظر ايستاده بود... اما نه، بالاخره سوار پيكان شاسي خوابيده اي شد كه صداي ضبطش به آسمان بلند شده بود و راننده اش با يك دنده عقب گرفتن ساده و يك گفتگوي كوتاه، ايشان را مجاب به همراهي كرد...&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;خدا رحمت كند جناب مستطاب «فردين» را كه انصافا به گردن ما حق دارند. تا جايي كه هنوز هم موقع آبگوشت خوردن، كل مزه غذايمان، در گرو مشتي است كه به تقليد از ايشان، بر پيازهاي گنده سر سفره مي كوبيم و غيره. اما چه مي شود كرد؟ اين دوره و زمانه، ميانه چنداني با «حس هاي فرديني» ندارد و اگر حواست نباشد كه زير ميز كدام بني بشري مي زني، اين امكان وجود دارد كه گرفتار حس هاي «آرنولدي» و «رمبويي» و «تايسوني» و بقيه غول بياباني هاي امروزي شوي!!! قضاوت با خوانندگان محترم.&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 17 May 2008 21:57:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=vahdatemad&amp;postid=44</comments>
<dc:creator>vahdatemad</dc:creator>
<guid>http://vahdatemad.blogfa.com/post-44.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>روزگار نو - ١</title>
<link>http://vahdatemad.blogfa.com/post-43.aspx</link>
<description>&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0cm 0cm 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT size=3&gt;آنچه گذشت...&lt;?xml:namespace prefix = o ns = &quot;urn:schemas-microsoft-com:office:office&quot; /&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0cm 0cm 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;o:p&gt; &lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0cm 0cm 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA dir=rtl style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA; mso-fareast-font-family: &apos;Times New Roman&apos;; mso-ansi-language: EN-US; mso-fareast-language: EN-US&quot;&gt;بعد از پنجاه و شش روز ننوشتن که گمان می کردم برای مغز محترمم، فرصتی برای هواخوری فراهم خواهد آورد؛ امروز که نشسته ام تا دوباره نوک انگشتانم را به گرد خاک این کیبورد زبان بسته بسایم، بسی خرسندم که خالی تر از همیشه ام! در این سوی نوروز 87، آنقدر به خودم زندگی را آسان گرفته ام که دیگر چیزی به نام «دغدغه بیرونی» برایم باقی نمانده است! هر چه هست، اندوخته های درونی انباشته شده در بالاخانه است که نه سیاسی اند، نه اجتماعی اند، نه اینوری اند و نه... &lt;/SPAN&gt; روزنامه خواندن را گذاشته ام کنار‏، تلویزیون را فراموش کرده ام، اینترنت را بوسیده ام و سپرده ام به بقیه و صبح ها، همان فرصت محدود رادیو گوش کردن در تاکسی های خطی را با سوار شدن بر صندلی عقب ماشین پیرمرد ساکتی که ساعت شش و چهل و پنج دقیقه صبح از روبروی کوچه مان عبور می کند عوض کرده ام؛ چرا که او تنها راننده ای است که ترجیح می دهد به جای گوش جان سپردن به جلف بازی های مجریان پرچانه رادیو، خاطرات دهه های غبار گرفته ذهنش را برای مسافران مرور کند؛ آن زمان هایی که حالا دیگر با اطمینان می توانم عنوان «عصر معصومیت» را به آنها نسبت دهم....&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0cm 0cm 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;در این روزهایی که از خیر این «ارتباطات» لعنتی گذشته ام‏، تازه به خودم رسیده ام. باورتان نمی شود؛ در این پنجاه و شش روز زندگی به سبک کروزوئه مهربان‏، هر روز صبح و بدون استثنا، همان گنجشک هایی را که زمانی در این وبلاگ هم‏‏، ندیدنشان را ناله می کردم، دیده ام و اتفاقا به میهمانی شان هم رفته ام...&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0cm 0cm 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;اینها را نوشتم برای رفقایی که پیگیر دلایل غیبتم بودند. هنوز کسی نمی داند اما شما که غریبه نیستید‏، در روزهای سفر نوروزی ام به آن «جنوب رؤیایی»، به جبر زمان و مکان‏، قلم و کاغذ به دست گرفتم و از آن غریب تر، مشغول آفریدن گونه ای از نوشتار شدم که در آن بی تجربه محض ام؛ چیزی به اسم «داستان».&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0cm 0cm 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;جالب اینجاست که در این روزهای پشت سر، هم لذت کشاندن جوهر خشک شده آن عمق خودکار آبی ام به سطح کاغذ، بدجوری زیر دهانم دوباره مزه کرد و هم عجیب تر از آن، خوش بودن با این «دو و نیم» داستان کوتاهی که برای خود، در رادیوی محلی دنیای ذهنی ام، بارها اجرایشان کرده ام!&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0cm 0cm 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;تمام این  پنجاه و شش روز، تنها همین بود و بس.&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0cm 0cm 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;راستی شرمنده که شما را فراموش کردم. حال و روزگارتان که بر وفق مراد هست، ان شاء الله...؟&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 30 Apr 2008 16:45:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=vahdatemad&amp;postid=43</comments>
<dc:creator>vahdatemad</dc:creator>
<guid>http://vahdatemad.blogfa.com/post-43.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://vahdatemad.blogfa.com/post-42.aspx</link>
<description>&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 264px; HEIGHT: 195px&quot; height=168 alt=&quot;&quot; hspace=8 src=&quot;http://vahdatemad.webng.com/Gol.jpg&quot; width=229 align=left vspace=5 border=3&gt;اهل سوسول بازی و ناز کردن و این فیلم و سکانس ها نیستم.&lt;?xml:namespace prefix = o ns = &quot;urn:schemas-microsoft-com:office:office&quot; /&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt&quot;&gt;&lt;B&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;پس این پیام را به عنوان یک «پیام خیلی جدی» بخوانید!&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;o:p&gt;&lt;FONT size=3&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt&quot; align=justify&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;امسال اولین سالی است که من و همسرم در خانه دو نفره کوچکمان، به بهار خوش آمد می گوییم. &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt&quot; align=justify&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;پس حق بدهید که زمان محدودی از شبانه روز را که در این چند ماه به نوشتن و به روز کردن &lt;STRONG&gt;«حریق سبز»&lt;/STRONG&gt; می گذراندم، در این یکی دو هفته باقی مانده تا نوروز، لاجرم به مشارکت در خانه تکانی و فراهم کردن مقدمات سال نو و دید و بازدیدهای عموم علاقمندان و طرفداران اختصاص دهم! &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt&quot; align=justify&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;FONT size=2&gt;اگر وزارت کشور و انتخابات و امنیت ملی و غیره، اجازه استفاده از اینترنت را در ایام نوروز دادند که جهت تبریکات مبسوط خدمت خواهم رسید، اما اگر نشد، همین پیغام کوچک را بگذارید به حساب آرزوی صمیمانه ام برای شادی مستدام و روزگار خوش همه تان در سال 1387.&lt;/FONT&gt; &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;o:p&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot; size=3&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;B&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;نوروزتان پیروز رفقا...&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 05 Mar 2008 08:42:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=vahdatemad&amp;postid=42</comments>
<dc:creator>vahdatemad</dc:creator>
<guid>http://vahdatemad.blogfa.com/post-42.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>داستان های عامه پسند - 11</title>
<link>http://vahdatemad.blogfa.com/post-39.aspx</link>
<description>&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0cm 0cm 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%&quot;&gt;&lt;B&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 11pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;در جستجوی او که «اول» بود؛ مرغ یا تخم مرغ؟!&lt;?xml:namespace prefix = o ns = &quot;urn:schemas-microsoft-com:office:office&quot; /&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0cm 0cm 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;o:p&gt; &lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0cm 0cm 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;امروز به چشم خودم، سوخته شدن فسفرهای مغز محترمم را دیدم. در «کارگروه» ویژه ای که به بازار محصولات فرهنگی و ضرورت شناخت سلیقه حقیقی مخاطبان اختصاص داشت، آنقدر به چالش ناجوری خوردم که هر چه فکر کردم، نتوانستم برای فرار از بحرانی که اعداد و ارقام بازار فرهنگی مشهد آنرا جار می زنند، راه حل خاصی ارائه بدهم. آقای محترمی که ظاهرا استاد دانشگاه بود، علت اصلی را در این بحران، عدم وجود محصولات و تولیدات استاندارد در بازار کشور م&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 240px; HEIGHT: 178px&quot; height=210 alt=&quot;جاودانه ترین پرسش بنیادین بشر؛ اول مرغ بود یا تخم مرغ؟!&quot; hspace=5 src=&quot;http://vahdatemad.webng.com/hen.jpg&quot; width=268 align=left vspace=5 border=3&gt;ی دانست که&lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt;  &lt;/SPAN&gt;باید فکری به حال آن کرد. خواستم بیایم و از نبود پژوهش های میدانی در فرایند تولید این قبیل محصولات گله کنم، از اینکه تولیدکنندگان عمده ایران (همان دولتی های عزیز) از سوبسیدهای ناعادلانه بدجوری چاق شده اند و دیگر، غصه فردای آنچه به بازار می فرستند را نمی خورند که یادم آمد خودم هم دستی بر این آتش دارم و نانی که به خانه می برم، حاصل تولید همین نفروش های فرهنگی است... از خودم دلخور شدم و خواستم بلند بلند شروع به خودزنی کنم که یکی پرید وسط و از سلیقه تغییر یافته خوانندگان گفت. از اینکه دیگر رسمی گویی، خواهان ندارد و مردم آن چیزی را می خوانند که حجمی بر افکار آشفته شان اضافه نکند. آمدم از پیچیدگی زندگی امروز و نقش اقتصاد در فرهنگ ناله کنم، که رفیق شیک پوش بغلی ام با آن بوی عطر محشر کت ایتالیایی اش، حکایت موتور محرکه های اصلی اقتصاد ایران را کشید وسط؛ کارگرانی که اگر دل به کار بدهند، چرخ های این ماشین غول پیکر می چرخد و اگر نخواهند که دیگر سرمایه های میلیاردی هم به ریالی نمی ارزند. مزمزه کردم که درباره آرامش روانی کارگر و کارمند و بازاری و نقش آن در بهبود همه ابعاد ارتباطی در جامعه مان، چند جمله ای سخن پراکنی کنم اما خانم محترمی زودتر دستش را بالا برد و با حرارت ویژه ای از زنان و کودکانی گفت که ساعات در خانه بودن کارگران را به خود اختصاص می دهند. آنهایی که اگر در حفظ و استمرار آرامش در محیط خانه، با هم همکاری کنند، بزرگترین کمک را به طول عمر مفید همسران و پدران شاغل شان خواهند کرد. رمق مغزم گرفته شده بود. اما هنوز هم می توانستم درباره فقر خانواده های ایرانی در عرصه مهارتهای زندگی و دریافت اطلاعات جدید درباره موضوعاتی مثل خانواده درمانی که خیلی دوستش دارم، صحبت کنم... که دبیر جلسه، پایان زمان کارگروه را اعلام کرد اما دلش نیامد که نظر شخصی اش را نگوید و آن اینکه بهترین آموزش هایی که می شود به خانواده ها منتقل کرد، از مجرای تولیدات جذاب و پرمحتوایی صورت می گیرد که برای ذائقه عمومی نیز غریبه نباشند!!&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0cm 0cm 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;o:p&gt; &lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0cm 0cm 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%&quot;&gt;&lt;B&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;پی نوشت:&lt;/SPAN&gt;&lt;/B&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt; اگر سرتان با خواندن این یادداشت کوتاه، درد گرفت، باور کنید من بی گناهم!&lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt; &lt;/SPAN&gt;فرض کنید خود شما مشغول تجربه کردن چنین دایره تکرار شونده ای هستید، آن هم دور میز بزرگی که انسان های فرهیخته اطرافش، برای فرار از یکنواختی و گرفتگی عضلات گردن، مدام کله شان را می چرخانند و همدیگر را نگاه می کنند. به نظر شما حاصل یک چنین جلسه رسمی و «پرمحتوایی» که آدمها حتی نمی توانند دستشان را توی دماغ شان کنند، نباید کمی گیج کننده باشد؟!&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 21 Feb 2008 10:18:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=vahdatemad&amp;postid=39</comments>
<dc:creator>vahdatemad</dc:creator>
<guid>http://vahdatemad.blogfa.com/post-39.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>آگراندیسمان - 8</title>
<link>http://vahdatemad.blogfa.com/post-38.aspx</link>
<description>&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;STRONG&gt;آجري ديگر در ديوار&lt;?xml:namespace prefix = o ns = &quot;urn:schemas-microsoft-com:office:office&quot; /&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;o:p&gt; &lt;IMG style=&quot;WIDTH: 196px; HEIGHT: 246px&quot; height=240 alt=&quot;يكي از پرندگان بانجي&quot; hspace=5 src=&quot;http://vahdatemad.webng.com/bunjee11.jpg&quot; width=213 align=left vspace=5 border=3&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;يكي از تفريحاتي كه هميشه دوست داشته ام، حداقل يك بار تجربه شان كنم، حركت ديوانه واري است به اسم «بانجي» يا همان پرش از ارتفاع. احتمالا شما هم تاكنون در مستندهاي ورزشي يا برنامه هاي سرگرم كننده تلويزيون، دختران و پسراني را ديده ايد كه كابل ايمني ويژه «پرندگان بانجي» را به پاهايشان مي بندند، بعد مي روند روي يك پل غول پيكر كه از فراز دره اي بزرگ عبور كرده مي ايستند، يك نفس اساسي چاق مي كنند و بعد... سقوطي آزاد در عمق سبز طبيعت. اين موقعيت را تجربه نكرده ام اما برايم آنقدر ملموس است كه مي توانم در ذهنم نيز آنرا بازسازي كنم: وزنت، براي خودت به حداقل مي رسد و سبك تر از شقايق هاي پستچي، در آسمان خدا رها مي شوي. سرعت حركتت آنقدر شتاب انگيز است كه ديگر تصوير خاصي به نظرت نمي رسد، پس چشم هايت مي توانند با آسودگي خاطر،‌ آن چيزي را ببينند كه دوست دارند؛ آسمان آبي، زمين سبز،‌ روزگار آرام، مردمان خوب و... در اين خلسه رؤيايي، زمان از حركت مي ايستد و بر خلاف حقيقتي همچون سقوط جسم تو به عمق خاك، روحت به بالاترين نقطه قله نشاط صعود مي كند. آنقدر بالا كه اگر لحظه اي ديگر به طول بينجامد، شايد از هوش بروي و... اما آن طناب ايمني كه رفقاي آن بالا به پاهايت بسته اند، تو را از آن عميق دلربا دوباره مي كشد به سطح. اول اين بازگشت، درد كشش آني است و پايانش، سرمستي يك شوك آگاهانه.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;اينها را نوشتم كه مقدمه اي باشد براي توضيح يكي از كاربردهاي بانجي در موقعيت هاي متعارف اجتماعي!! امروز نشسته بوديم در جلسه اي كه بيش از سه ساعت طول كشيده بود و اعضاي حاضر، در عين خستگي تابلويشان، مدام از برنامه ريزي هاي مدوني سخن مي راندند كه بايد براي از 14 تا 29 سالگي جوانان ايراني صورت گيرد. با هم چالش داشتند كه در اين سيستم تربيتي، بايد انرژي شان را بگذارند روي «باور» جوانان يا «اخلاق»شان. برخي هم هيچ يك از دو مبنا را قبول نداشتند و «رفتار» جوانان را مبناي طراحي اين نظام مي دانستند. سرتان را درد نياورم، سر همه مان درد گرفته بود از اين نبرد الفاظ و از همه بيشتر، سر اين حقير كه نمي دانستم در ميان آن همه منطق و اصول و مباني خدشه ناپذير اما غريبه، چه بگويم. گيج شده بودم و سردرگم. در ذهنم، دوست داشتني هاي دختران و پسران امروز ايران را براي خودم فهرست مي كردم، حرف هايي كه از بچه هاي يك پاتوق سينمايي شنيده بودم، درددلهايي كه شب به شب، در وبلاگ هاي جوانان هم نسلم مي خوانم، ستون هاي پرسش و پاسخ مجلات جوان پسند، سايت هاي پر طرفدار اينترنتي، حرف هاي درگوشي شاگردان همسرم در زنگ هاي تفريح، بلوتوث هاي پرطرفداري كه به يك شب، تمام شهر از هجومشان بهرمند مي شوند و... چقدر اينها با دورنمايي كه مي شنيدم و بايد در مسير شكل گيري آن همسو مي شدم، فاصله داشتند. چه مي شد كرد؟! روي كاغذ يادداشت مقابلم شروع كردم به كشيدن خودم، ايستاده روي يك پل بلند؛‌ از آنهايي كه «پرندگان بانجي» عاشق ديدارشان هستند. يك خط ممتد سياه را هم رساندم به پاها كه كابل ايمني ام باشند. ترسيم كج و معوجم كه تمام شد، جاي شما خالي، با آرامشي دلپذير، پريدم به سوي عمق ماجرا؛ مي دانيد چه كردم؟ دلم را به دريا زدم و بدون مقدمه، رفتم سراغ بازخواني روايت نه چندان تخيلي پينك فلويد از مواجهه جوانان با يك نظام آموزشي «غريبه»، براي جمع حاضر در جلسه و ميهمان كردنشان به چند بيتي از «آجري ديگر در ديوار»:&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;ما تحصيلات نمي خواهيم&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;ما كنترل فكر نمي خواهيم&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;نمي خواهيم طعنه هاي دو پهلو را در كلاس&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;معلم! بچه ها را به حال خودشان بگذار&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;آهاي معلم! بچه ها را به حال خودشان بگذار&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;همه اش آجر ديگري بود در ديوار&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;همه اش آجر ديگري هستي در ديوار&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 14 Feb 2008 15:29:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=vahdatemad&amp;postid=38</comments>
<dc:creator>vahdatemad</dc:creator>
<guid>http://vahdatemad.blogfa.com/post-38.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>يادداشت ها - 15</title>
<link>http://vahdatemad.blogfa.com/post-37.aspx</link>
<description>&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;STRONG&gt;سلامي بلند به ستاره بيست و نهم...&lt;?xml:namespace prefix = o ns = &quot;urn:schemas-microsoft-com:office:office&quot; /&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;o:p&gt; &lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;حيف كه ماشين گير آوردن در آن ساعت، كمي دشوار است اما ساعت خانه را كوك كرده ام براي چيزي در حدود چهار فردا صبح كه بلند شوم و عاطفه را هم بيدار كنم، زنگ بزنيم به يكي از آژانس هايي كه شماره شان را داريم. اگر شانس آورديم و ماشين داشتند، آدرس بيمارستان «مادر» را بدهيم دست راننده و بزنيم به دل مشهد خالي از ماشين و دود. خيابان هاي زرد و سرد را بگذرانيم و وقتي رسيديم به حوالي فلكه «الندشت»، آقاي آژانسي را با علامت سؤالهاي بيشمار ذهنش، تنها بگذاريم و آن چند متر باقي مانده تا بيمارستاني را كه خيلي تازه شده است و نام حك شده بر سر درش هم به «مهر» تغيير كرده، آرام آرام قدم بزنيم.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;در آن چند دقيقه مي توانم براي همدمم، فصل مقدمه داستان بلند زندگي «پسر» را، پس از آن هزاران باري كه خط خورد و حاشيه نويسي شد، خطوط قرمز، برخي جملاتش را بلعيدند و برخي ديگر هم زير فسفرهاي سبز و گلي، آرام گرفتند، براي او بازخواني كنم. از اين بگو&lt;IMG alt=&quot;«پسر» وقتي شمع هاي جشن تولد آن سالهاي دور را پوف مي كرد...&quot; hspace=5 src=&quot;http://vahdatemad.webng.com/Birth-day.jpg&quot; align=left vspace=5 border=3&gt;يم كه چقدر قهرمان اين داستان بيست و هشت ساله، به سبب قدم گذاشتن بر پهنه خاك، سپاسگزار آقا و خانم عماد است. آنها كه او را از ميان سردرگمي هايش در سپيدي عوالم بالا، كشيدند به خط مقدم بازي سخت اما رنگارنگ روزگار زميني ها، تا اگر مرد ميدان بود و آخر بازي، برگ هاي برنده را هنوز در دست داشت كه رو كند، اين بار سرشار از آگاهي و با سربلندي برگردد به آن بالا...&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;در آن چند قدم كوتاه، براي دو سايه چسبيده به هم كه روبرويمان روي سنگفرش پياده رو، خودشان را به جلو مي كشانند، از لايه هاي پيچ در پيچ وجود «پسر» خواهم گفت؛ همان ها كه خودش هم برخي مواقع از به دام افتادن و گم شدن در لابلايشان به تنگ مي آيد. از خوبي ها و بدي هاي اين سالها بگويم؛ اعتراف كنم كه آن پسرك چاق و زشت را كه كابوس بچه هاي «ابتدايي تربيت» بود، به عمد در آن كلاس خلوت به دام انداختم تا قد بلندهاي «انتظامات» كه حرف «پسر آقاي مدير» را خوب گوش مي كردند، يادش بيندازند كه در عرصه «قلدر بازي»، دست روي دست بسيار است. از ترس هميشه ام از موهبتي به اسم «شنا» بگويم؛ از اينكه چقدر آرزو داشته ام كه بتوانم براي يك بار هم كه شده، يك سكه بي بها را بيندازم به عمق آبهاي آرام محمود آباد و در آن ژرفاي زيبا، در ميان سنگريزه ها و خزه ها و صدف ها، بگردم دنبال آن و... يا از شبهايي بگويم كه لذت رصد كردن ستارگان بر پهنه آسمان كرمان و طبس را تا مغز استخوان هايم، تجربه كرده ام. بروم سراغ خاطرات پادگان قصر فيروزه؛ از «شرق» خواندن هاي طولاني حين صرف آن به اندازه يك مشت مثلا برنج دم نكشيده ناهار سربازي بگويم، از سوت و كف زدن بيچاره هايي به اسم ديپلمه و پايين تر، در آن صبح زود ميدان صبحگاهي، وقتي شنيدند كه شستن دستشويي ها، سهم دكترهاي پادگان است... نمي دانم، شايد هم بروم سراغ دبيرستان «مالك اشتر»؛ از «خروس» بگويم؛ همان معلم كم شانس ادبياتمان كه در مقابل سؤالات غريب جماعت خونخوار مقابلش، مدام كم مي آورد و سرخ و سفيد مي شد... از آدم هايي بگويم كه در طول اين بيست و هشت سال، بر لوح وجودم، هر كدامشان، خطي به يادگار انداخته اند و رفته اند؛ از آن خانم «صفدري» مهربان كه معلم كلاس اولم بود تا مهندس «آبو» كه يادم داد وقتي پنجاه كارگر خسته و خشمگين، عزم مي كنند كه سهم شير روزانه شان را از حلقومت بيرون بكشند، چطور آرامشان كني و از راز گل سرخ برايشان بگويي!! &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;شايد هم هيچ كدام از اينها را نگفتم؛ فقط از لذت زندگي بر اين خاك پاك، برايش گفتم؛ اينكه از قدر و منزلت «زندگي»، بويژه در اين سالهاي اخير كه طعم آرامشي خيره كننده را به لطف وجود خود او تجربه كرده ام آگاهم، قدر پيچ در پيچ هاي اين بازي را مي دانم، قدر آنها كه در گذر از اين دالان بلند، در كنارم بوده اند و هر كدامشان با صبوري و گذشت، پيچش هاي ناگهاني ام را تحمل كرده اند و لب از لب نگشوده اند، خوب مي دانم...&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;همه اينها را كه بگويم و نگويم، بالاخره خواهيم رسيد روبروي بيمارستان «مادر». احتمالا ساعت از چهار، يكي دو دقيقه اي گذشته است. در سكوت زيباي شهر، گوش هايمان را تيز مي كنيم تا صدايش را بشنويم. فرياد نوزاد كه از درد ضربه پرستار بر پشتش، در فضاي اتاق زايمان پيچيد، آفريننده مان را براي يك بار ديگر، شكر مي كنيم و مي گرديم دنبال ماشيني كه آن وقت صبح، ما را برگرداند خانه مان در آن سر ديگر شهر...!&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 11 Feb 2008 19:31:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=vahdatemad&amp;postid=37</comments>
<dc:creator>vahdatemad</dc:creator>
<guid>http://vahdatemad.blogfa.com/post-37.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
